تبليغاتX
ماهنامه ی ویونا

ماهنامه ی ویونا

ماهنامه فرهنگی ادبی کمیته ی ویونا زیر نظر شورای کتاب کودک

هرمز را گفتند : وزیران پدر را چه خطا دیدی که بند فرمودی ؟

گفت : خطایی معلوم نکردم ، ولیکن دیدم که مهابت من در دل ایشان بی کران است و بر عهد من اعتماد کلی ندارند . ترسیدم از بیم گزند خویش آهنگ هلاک من کنند . پس قول حکما به کار بستم که گفته اند:

از آنان کز تو ترسد بترس ای حکیم/ وگربا چنو صد ، برآیی به جنگ

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم دی 1386ساعت 9:11  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

یکی از صلحا ، پادشاهی را به خواب دید در بهشت و پارسائی در دوزخ . پرسید که : موجب درجات آن چیست و سبب درکات این چه ؟که مردم به خلاف این همی پنداشتند . ندا آمد که : آن پادشاه به محبت درویشان در بهشت است و این پارسا به تقرب پادشاهان در دوزخ !!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 23:36  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

اسکندر رومی را پرسیدند : دیار مشرق و مغرب به چه گرفتی که ملوک پیشین خزاین و عمروملک ولشکر بیش ازین بوده است و ایشان را چنین فتحی میسر نشده؟!

گفتا : به عون خدای-عزوجل-هر مملکتی را که گرفتم رعیتش را نیازردم و نام پادشاهان جز به نکویی نبردم.

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 23:1  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

 

یکی از ملوک خراسان محمود سبکتکین را به خواب چنان دید که جمله وجود او ریخته بود و خاک شده مگر چشمان او که همچنان در چشمخانه همی گردید و نظر می کرد .سایر حکما از تاویل این فروماندند ؛ مگر درویشی که بجای آورد و گفت : هنوز نگرانست که ملکش باد گرانست .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 9:12  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

 

یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و ثنایی برو بگفت. فرمود تا جامه ازو برکنند و از ده بدر کنند. مسکین برهنه به سرما همی‌رفت، سگان در قفای وی افتادند خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند در زمین یخ گرفته بود عاجز شد. گفت این چه حرامزاده مردمانند سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته. امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید گفت ای حکیم از من چیزی بخواه. گفت جامه خود می‌خواهم اگر انعام فرمایی .

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 23:9  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

 

تنی چند از بندگان محمود گفتند حسن میمندی را که سلطان امروز ترا چه گفت در فلان مصلحت؟ گفت بر شما هم پوشیده نباشد. گفتند آنچه با تو گوید با مثال ما گفتن روا ندارد. گفت به اعتماد آن که داند که نگویم، پس چرا همی‌پرسید ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 7:56  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

 

مسافری یا مقیم؟
« ممشاد دنیوری » پیوسته در خانقاه خود را بسته می داشت. چون مسافری به در خانقاه می رسید. او در پشت در می آمد و می گفت؛ «مسافری یا مقیم؟ اگر مقیمی، در آی . و اگر مسافری ، این خانقاه جای تو نیست که روزی چند اینجا می مانی و ما با تو خوی می کنیم.
آنگاه می روی و ما را در فراق تو طاقت نمی باشد! »

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 12:32  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

 

شخصي از مولانا عضد الدين پرسيد که چونست که در زمان خلفا مردم دعواي خدائي و پيغمبري بسيار مي کردند و اکنون نمي کنند گفت مردم اين روزگار را چندان ظلم و گرسنگي افتاده است که نه از خدايشان به ياد مي آيد و ني از پيغامبر .

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 0:41  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

 

طمع‎ ‎

 

درويشي گفت ؛ روزي ، به‎ ‎مجلس او غابوعلي دقاقف درآمدم به نسبت اينکه درباره متوکلان ، از او سوال کنم و او دستاري ‏طبري بر سر داشت. دلم به آن ميل کرد. گفتم : « يا استاد، توکل چيست؟ »گفت : « آنکه طمع ، از دستار مردمان کوتاه کني »

و دستار خود، در من انداخت.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 22:10  توسط ماهنامه ی ویونا  | 


محک


روزی، جمعی نزد او غابوعلی رفتند - و او، در بند بود. گفت؛ «شما کیستید؟» گفتند؛ «دوستان تو!» به ایشان سنگ انداخت. همه گریختند. گفت؛ «ای دروغ گويان. دوستان، به سنگی چند، از دوست خود می گریزند؟!»

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 11:2  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

 

 

می گويند روزی هارون الرشيد طعام فرستاد برای بهلول. به بهلول گفتند: بخور! خليفه فرستاده است. بهلول ظرف غذا را مقابل سگی گذاشت که از گرسنگی پارس می کرد. گفتند: چرا اين غذای لذيذ را که خليفه فرستاده است از برای تو، می گذاری جلو سگ؟ گفت: خاموش باشيد که اگر سگ بشنود اين طعام را خليفه فرستاده است، لب نخواهد زد به آن.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 19:1  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

 

 

خودكشي شيرين

 

 

جُحي در كودكي ، چند روز شاگرد خياطي بود . روزي استادش كاسه عسل به دكان برد ، خواست كه به كاري رود جُحي را گفت :درين كاسه زهر است ، زنهار تا نخوري كه هلاك شوي . گفت : من با آن چه كار دارم . چون استاد برفت ، جُحي وصله جامه به صراف داد و تكه ناني اضافي گرفت و با آن تمام عسل بخورد . استاد باز آمد ، وصله مي طلبيد جُحي گفت : مرا مزن تا راست بگويم .در حالي كه من غافل شدم ، دزد وصله بربود . من ترسيدم كه بيايي و مرا بزني . گفتم زهر بخورم تا تو بيايي من مرده باشم . آن زهر كه در كاسه بود ، تمام بخوردم و هنوز زنده ام ؛ باقي تو داني .

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 14:43  توسط ماهنامه ی ویونا  |