تبليغاتX
ماهنامه ی ویونا

ماهنامه ی ویونا

ماهنامه فرهنگی ادبی کمیته ی ویونا زیر نظر شورای کتاب کودک

انگار اگر ما مدتی نباشیم ، صغحه ی با شاهان رسماً در تعطیلی به سر می برد .ما از همین جا اعلام می داریم که ای پرنس ، ای دختر آفتاب و ای عموزاده ی مفلوک ، ای شاه قلی خان شما با این همه ادعای شاهی به کدامین دلیل صفحه را خالی گذاشتید ؟ آیا دوست دار خشم ما هستید ؟ آیا دوست دار جنگ با ما هستید ؟ ما به نشانه ی اعتراض ، دستور خواهیم داد که بر جلوی کاخ شما راه پیمایی راه بیاندازند . سر و صدا کنند و خواب را از چشمان شما بربایند .

حال برویم سر اصب مطلب و دُر گوییِ دیگری از ما :روزی در کاخ نشسته بودیم و حوصله مان بسا بسیار سر رفته بود .فکری به سرمان زد و خنده ای بر لبمان نشست . پیکی به سرزمین شرق فرستادیم که در سرزمین ما جنگ شده است و به کمک بیایید . بعد از مدتی ، سپاهی نفس زنان از سر زمین شرق برای کمک رسید و دید که جنگی در کار نیست .ما دلمان را گرفتیم و شروع کردیم به خندیدن .بدین سان ما تفریحی جدید پیدا کردیم .هر بار که حوصله مان سر می رفت .پیکی به سرزمین شرق می فرستادیم و در خواست کمک می کردیم . سپاهی نفس زنان می آمد و ما می خندیدیم .

در همان روزها پادشاهی مغرور به خودش اجازه داد و به جنگ ما آمد .ما نیز مانند قبل از سرزمین شرق در خواست کمک کردیم .این بار اما سرزمین شرق نیروی کمکی برایمان نفرستاد و این گونه در آن جنگ شکست بدی خوردیم ...

شاه تقی خان دُرگو

+ نوشته شده در  شنبه هشتم دی 1386ساعت 9:14  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

درودتان را نشنیدیم ... آها حال بهتر شد ... ما نیز به شما درود می فرستیم ... چندی پیش افتخار داده مشغول درد دل با دختر آفتاب بودیم . وی را خطاب دادیم ای دوشیزه ی گرانقدر ما حالمان بس پریشان است . احساسمان بر این است که همه ی دوستانمان به خاطر ثروت ما دورمان جمع گشته اند . در این که ما شخصیتی دوست داشتنی هستیم ، هیچ شکی نیست اما در بعضی مواقع احساس می کنیم که اگر این ثروت را از دست بدهیم در چشم بر هم زدنی دوستان نیز ما را ترک خواهند کرد . گمان می بریم که اینها مگس هایی هستند به گرد شیرینی و چون شهد شیرین ما به اتمام رسد به سراغ شیرینی دیگری خواهند رفت !! چرا که به تازگی هر که ما را می بیند از ما درخواست پول می کند . این موضوع ذهن گرانقدر ما را مشوّش ساخته است .

سکوت کرد و ما ادامه دایم ... نکته ی دیگری نیز هست ... پسرعمو زاده مان ... پسر عمو زاده مان شاه قلی خان ... به تازگی در هر مجلسی که می نشینیم وجود مبارک ما را با آن دلقکِ شاه نما ( !! ) مورد مقایسه قرار می دهند . یک بار یکی از شاهان در آمد که شما نیز مانند پسر عمو زاده تان زیبا هستید ... ما اگر ، هم شکل آن مرد فیل نما ( !! ) بودیم در دم دستور می دادیم ما را گردن زنند !! این موضوع که دائم ما را با وی مقایسه می کنند خونمان را به جوش می آورد . حال می گویید چه باید کرد ؟؟

ما را نگاهی انداخت ؛ خمیازه ای کشید و گفت : « والا حضرتا ما پاسخی برای سوال شما نداریم ... اما ما برای گرفتن مقداری پول نزد شما آمده ایم !!! »

عصبانی شدیم و فریاد زدیم : « شما هم ؟؟ »

برآمد : « واه ... شما خیلی زود عصبانی می شوید ها ؛ پسر عموزاده تان ، شاه قلی خان ، خیلی از شما خوش اخلاق تر است . واقعاٌ که ... »

دیگر متوجه حرفهایش نمی شدیم ... صورتمان قرمز شده بود و برای اینکه دستمان به خون یک ضعیفه نخورد از سرسرا بیرون رفتیم !!!

شاه تقی خان دُرگو

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 23:18  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

 

در ایام جوانی ، هوای سفر به سرمان زد و با همسفرانی شریف و بزرگوار همراه شدیم . کشتی ما در میان آب های نیلی ره می سپرد و ما آسوده و راحت بر روی آن در تفرج و سیر آفاق و انفس بودیم و بر دریا آرامش قبل از طوفان حاکم بود . در کشتی ما مردی بود تنگ چشم و خسیس که آب وضویش را هم نمی گذاشت از دستانش بچکد . خلاصه شبی طوفانی سخت آن چنان که باید در گرفت و کشتی از این سو به آن سو می رفت و ملاح در گشایش کار در مانده بود . در میانه جنگ ما و دریا ، مرد خسیس در آب افتاد ، گروهی چند برای نجات جانش سوار بر قایق شدیم به دنبالش . سرانجام او را یافتیم که دست و پا زنان بر روی موج ها بالا و پایین می شد و فریاد کمک ، کمک سر داده بود . به کنارش رسیدیم و خواستیم اورا به کنار رسانیم . مردی گفت : دستت به من ده و سوار شو . اما مرد خسیس پاسخ نداد و کمک   می جست . هر چه همرهان گفتند : دستت را به ما بده . او جز دست و پا زدن کار دیگری نمی نمود . خلاصه آنکه دیدیم جانش در خطر است ، وارد عمل شدیم و گفتیم : بیا و دست مرا بگیر . فورا اجابت کرد و سوار قایق شد که خسیسان برای نجات جان خود نیز چیزی ندهند بلکه پیوسته در طلبند .                                                                                

 

 شاه قلی خان

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 23:22  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

 

از آخرین باری که از انوشیروان باز آمدیم با جمعی از دوستان بنشستیم و از حال و احوالات قصر وی گفتیم که فلان غلامش بی چشم است و تاجش لایق شاهی نیست و…تا که دوستی خواست خاطره ای از ایشان بگوئیم تا که ما از یکی از دوستانشان گفتیم که پیش انو شیروان آمد و گفت:شنیدم که فلان دشمن ترا خدای-عزوجل-برداشت.انو شیروان گفت:هیچ شنیدی که مرا بگذاشت؟

اگر بمرد عدو جای شادمانی نیست                                     که زندگانی ما نیز جاودانی نیست 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 8:9  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

 

با شاهان شماره ی 5 ویونا را خواندیم . گویا پسر عمو زاده ی حسودمان با شاهان های همه را با شاهانی ضعیف دانسته است . باید بگوییم که پس ما چیستیم ؟ کشک ؟ دوغ ؟؟خیر ما شاه تقی خان دُرگو هستیم و با شاهان می نویسیم در حد تیم ملی . اصلاً برای همین است که به ما لقب دُرگو داده اند . این بار هم می خواهیم یکی دیگر از آن حکایتهای زیبایمان را برایتان بازگو نماییم تا هم لذت ببرید و هم پی ببرید که شاه تقی خان دُرگو ، عجب شاه عادل و دانایی است .

چند سال پیش گزارشی به دستمان رسید که در بلخ ، آهنگری کلاهبرداری ها کرده و برای خود ثروتی به هم زده است . فریاد برآوردیم که غلط کرده ، تا ما هستیم کسی حق ندارد کلاه ملت را بردارد . اصلاً خودمان شخصاً به بلخ می رویم تا دهانشان را مورد عنایت قرار دهیم .

وزیر دست چپمان در آمد که تا آنجا سه روز راه است . عرق بر پیشانی مان نشست . سه روز ؟ یعنی در این سه روز باید در راه می خوابیدیم و غذای غیر قصری می خوردیم و گرما و سرما می چشیدیم ! در دَم از رفتن پشیمان گشتیم و دستور دادیم که در شهر خودمان ، شوشتر ، آهنگری را دستگیر کنند . ابروان همگان بالا رفت . حدس زدیم که از این فکر بکر ما بسیار خرسند گشته اند و دارند در دلشان ما را تشویق می کنند . ساعتی بعد آهنگری را در جلوی پای ما انداختند . دستور دادیم که وی را درون قفسی بیاندازند و در شهر بگردانند تا همگان بدانند عاقبت کلاهبرداری چیست ! اما آهنگر به خاطر شغلش هیکلی بس درشت داشت و از در به درون نمی رفت . ما بار دیگر از مغز مبارکمان کار کشیدیم و امر کردیم که به بیرون بروند و اولین آدم لاغری را که دیدند ، بیاورند . رفتند و پس از دقایقی مردی را آوردند . از شغلش که جویا شدیم گفت مسگر است . بلافاصله به امر ما مسگر را در قفس انداختند و در شهر انداختند و همگان فهمیدند تا ما هستیم نباید فکر کلاهبرداری به سرشان بزند . این فکر عاقلانه ی ما آنقدر دهان به دهان چرخید تا اینکه در وصف بزرگی فکر ما شعر هم سرودند :

 

گنه کرد در بلخ آهنگری / به شوشتر گردن زدند مسگری

 

البته کمی اغراق کرده اند ؛ ما گردن کسی را نزدیم . این هم از حکایت ما . می دانم که دلتان برایمان تنگ می شود . اما چاره چیست ؟ مرا رها کن از این فکر تنهایی !!!

 

شاه تقی خان دُرگو

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 12:40  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

دیدیم از آن شماره که ما با شاهان را نوشتیم ، با شاهان دیگر دلی به چنگ نمی آورد . این شد که به سر دبیر محترم دستور دادیم ، با شاهان این شماره را به دست ما بسپارد تا همگان بیاموزند که چگونه باید با شاهان نوشت . البته شاید این کوتاهی ها به خاطر آن است که نام این قسمت با شاهان است نه با خاتون ها و ملکه ها ؛ که این مطلب را به سر دبیر متذکر شده دستور پیگیری فوری دادیم . اما سپس آنکه کاتب باشی ، بنویس که چندی پیش ، شبی با بعضی از همراهان در راه مانده بودیم بی جایی و مکانی برای توقف ، از دور کور سویی چشمان جناب ما را به خود متوجه ساخت به سمت کورسو رفتیم . مردی بود با چندین گوسقند ، تک و تنها در آن شب تاریک در کلبه محقرش . ما را به میهمانی گرفت و میزبان ما شد گوسفندی از گوسفندان را آورد و کباب کرد و ما خوردیم بر ما مزه ی آن خوش آمد . یکی یکی گوسفندان آورد و ما تمام خوردیم . تا انجا که دیگر چیزی از گوسفند برایش نماند و هرچه داشت در میزبانی ما به کار گرفت . صبح گاه که هوا روشن شد و راه یافتیم . چند و چون مرد را بپرسیدم و رفتیم وقتی به دربار رسیدیم به مشورت وزیران نشستیم گفتیم که پاداش این مرد که میزبانی ما کرد چه باشد ؟ هر یک چیزی گفتند . یکی گفت : همان مقدار گوسفند عطا کنیم . دیگری گفت : به کرم خود هر چه اختیار کردید از شتر و گوسفند به او دهید . اما وزیر دست راستمان گفت اگر می خواهی حقش تمام بدهی . او هر چه داشت به شما داد و شما هم نیک است هرچه دارید به او ببخشید . سخنش نیک افتاد اما بدان عمل نکردیم که اگر کرده بودیم دیگر اکنون شاه نبودیم که با شاهان بنویسیم . بله و اینگونه شد که به سبب بذل و بخشش فراوانی که در حق آن مرد نمودیم به ما لقب حاتم دادند . این بود با شاهان پس بخئانید نکاتش بیاموزید و این گونه عمل کنید .

 

شاه قلی خان

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 0:43  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

 

حکیمی به ظاهر ژنده پوش و به باطن زنده هوش به عمل حمل اوزار به بازار شتربان تبریز و ذکر لبریز می رفت . طفلی از بالای بام به زمین بیفتاد . حکیم بدید . دستهای خود بلند کرد و به آواز بگفت : خدایا نگهش دار! طفل در هوای بازار بین زمین و آسمان معلق بماندی نه پایین رسیدی نه بالا برفتی ! سپس حکیم دستها گاهواره بساختی طفل آرام به بغل بگرفتی و به زمین گذاشتی من که ماجرا آشکار بدیدم نزد حکیم آمدم و سوال بکردم : چه گفتی و چه کردی؟ حکیم پاسخ داد : یک عمر حق تعالی هرچه فرمود بکردم امروز آنچه خواستم بکرد !

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 22:12  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

 

چندی پیش درسفری بر بانویی رسیدیم گیسو نام  که سعی بر هم پا کردن خویش  با شهرزاد قصه گو می کرد ، مردم را بنشاند و از حکایاتی بگفت که خود در آنان شریک بوده است ، پس ما هم بنشستیم و گوش جان سپردیم : یکی از در باریان معروف شاه ، گوسپندان داشت،هر روز شیر این گوسپندان بدوشیدی و آب بسیار بر آن ریختی و برای شاه آوردی.به وی گفتمی : خیانت مکن که عاقبت آن وخیم است و درباری بدان التفات نکردی . روزی گوسپندان در دامن کوهی بودند و ناگاه در آن کوه باران عظیمی آمد و سیلی روان شد و جمله گوسپندان را ببرد . شبان به نزدیک درباری آمد و درباری به ما نزدیک شد.به وی گفتمی : چرا گوسپندان را نیاوردی ؟ درباری به شبان گفت : چرا نیاوردی؟ شبان در پاسخ گفت : گوسپندان را آب ببرد. درباری گفت : آب ببرد. به وی گفتمی : آن آب ها که با شیر می آمیختی جمله جمع گشت و سیل شد ، بیامد و گوسپندان را ببرد تا عاقلان را معلوم شود در خیانت برکت نیست و اینگونه ما هم با تجارب گیسو بانو آشنا گشتیم ...

 

 

 دختر آفتاب

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 11:4  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

 

از آن هفته كه با دو گوش مباركمان شنيديم ، پسر عمو زاده مان ، شاه قلي ميرزا در يك روزنامه آن هم از نوع هفتگي اش به نام ويونا ، مطلب نوشته ، رنگ از رخسارمان پريد و با خود گفتيم : « مگر ما چه مان از اين شاه بي تاج و سلطنت كمتر است ؟ » به همين جهت به ويونا لشگر كشي كرديم و با آنها به توافق رسيديم كه هر از چند گاهي افتخار داده ، منت بر سر آنها گذاشته و حكايتي برايشان بازگو نماييم !

و اما حكايت ما ؛

سالها پيش پسركي به همراه پدرش زندگي مي كرده است . پسر با پدرش مشكلات فراوان داشته و مداوم با پدر خويش جنگ و دعوا مي كرده است . روزي پسر كه از اين همه جنگ و دعوا خسته شده بود ، آهنگ ترك خانه كرد . پدر او را گفت : « برو ولي بدان كه هيچي نخواهي شد ... هيچي !!»

پسر لبخندي تحويل پسر داد  و از خانه به در آمد . سالها گذشت و يك روز كه پدر در خانه نشسته بود ، پسر در حالي كه تاج زيباي جواهر نشاني بر سر و لباس فاخر زركوبي بر تن داشت ف به خانه بازگشت . البته قطعاً تاج و لباسش به زيبايي و فاخري لباس ما نبوده است .

پسر نگاهي به پدر انداخت و گفت : « پدر ، ديدي ؟ مي گفتي ما هيچ نمي شويم ولي حال مي بيني كه شاه شدهايم !!! »

پدر لبخندي تحويل پسر داد و گفت : « من نگفتم شاه نمي شوي ؛ گفتم هيچي نمي شوي !!!‌»

از آنجا كه حكايت را جانب جناب ما تعريف كرده ، حتم دارم كه حظ وافر برده ايد !!

اگر اينگونه نباشد ، كاري خواهيم كرد كارستان ؛ دستور خواهيم داد مرغان آسمان به حالتان گريه كنند !!

 

 

شاه تقي خان دُرگو

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 19:33  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

 

 

چندي پيش به دو گوش مبارك حكايتي شنيديم از تلخك مبني بر آن كه در فلان جنگل روزگاري پيرمردي بوده است هيزم شكن و شكارچي كه ايام مي گذرانده به خوبي و خوشي . تنها بوده و همدمي نداشته و براي خويشتن مي زيسته . البته تلخك مي گفت كه او از وفاداران به ما بوده و پيوسته طول عمر جناب ما را از خداوندگار مسالت مي نموده . خلاصه آنكه ، روزي شيري گستاخ و خيره سر كه سرش باد داشته و فكر مي كرده كه ما كشك هستيم و فكر سلطنت در سر مي پرورانده و خام انديش بوده به كلبه شكارچي كه از مريدان خاص ما بوده ، در مي آيد و مهمان خان پر كرم او مي گردد. هيزم شكن حرمت مهماني نگاه داشته ؛ شير را شكار ننموده به نيكي از او پذيرايي كرده ، حق ميزباني و مهماني ادا مي كند . شير كه از نان و نمك هيزم شكن تمام خورده بوده و چيزي باقي نگذاشته بوده است . پاس نمك و نان نگاه نداشته ، مي گويد : من آمده ام تو را نيز چون نان و نمكت تمام بخورم . تا بداني كه از ما قوي تر در جنگل نيست و اين ماييم كه سلطان جنگليم . ( زرشك ) هيزم شكن ، آن يار وفادار ما نتوانست اين درشتي را تحمل كند و با عتاب به شير گفت : اگر تو قوي تر از همه هستي . پس بر تو آسان است كه در اين قفس شوي و از آن خارج شوي . شير بخنديد و گفت : تو واقعاً ابلهي ، انجام اين كار براي من همچون آهو خوردن است . شير وارد قفس شد و هيزم شكن درب قفس ببست و گفت : حال بيرون آي . آن كس قوي تر است كه با هوش تر است ؛ نه آن كه پر زور است و بي عقل . اين هم حكايتي بود از جانب جناب ما پس به وفور لذت مي بريد .

 

 

 

شاه قلي خان 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 14:44  توسط ماهنامه ی ویونا  |