انگار اگر ما مدتی نباشیم ، صغحه ی با شاهان رسماً در تعطیلی به سر می برد .ما از همین جا اعلام می داریم که ای پرنس ، ای دختر آفتاب و ای عموزاده ی مفلوک ، ای شاه قلی خان شما با این همه ادعای شاهی به کدامین دلیل صفحه را خالی گذاشتید ؟ آیا دوست دار خشم ما هستید ؟ آیا دوست دار جنگ با ما هستید ؟ ما به نشانه ی اعتراض ، دستور خواهیم داد که بر جلوی کاخ شما راه پیمایی راه بیاندازند . سر و صدا کنند و خواب را از چشمان شما بربایند .
حال برویم سر اصب مطلب و دُر گوییِ دیگری از ما :روزی در کاخ نشسته بودیم و حوصله مان بسا بسیار سر رفته بود .فکری به سرمان زد و خنده ای بر لبمان نشست . پیکی به سرزمین شرق فرستادیم که در سرزمین ما جنگ شده است و به کمک بیایید . بعد از مدتی ، سپاهی نفس زنان از سر زمین شرق برای کمک رسید و دید که جنگی در کار نیست .ما دلمان را گرفتیم و شروع کردیم به خندیدن .بدین سان ما تفریحی جدید پیدا کردیم .هر بار که حوصله مان سر می رفت .پیکی به سرزمین شرق می فرستادیم و در خواست کمک می کردیم . سپاهی نفس زنان می آمد و ما می خندیدیم .
در همان روزها پادشاهی مغرور به خودش اجازه داد و به جنگ ما آمد .ما نیز مانند قبل از سرزمین شرق در خواست کمک کردیم .این بار اما سرزمین شرق نیروی کمکی برایمان نفرستاد و این گونه در آن جنگ شکست بدی خوردیم ...
شاه تقی خان دُرگو
