باران
باران ، باران نیمه شب، هیچ مگر کوبش باران وحشی
به روی این کلبه ی محقر و تنهایی و من
به یاد می آورم دوباره خواهم مرد
و گوش نخواهم سپرد باران را
و قدر دانی اش نخواهم کرد
که مرا می شوید و پاکم می کند از آنچه بوده ام
چرا که من در این تنهایی متولد شدم
آمرزیده مرده ای که باران می باردش
لیکن من اینجا دعا نمی خوانم آن را که دوست می داشتمش
آیا که می میرد شباهنگام یا که بیدار می آرمد
تنهایی، گوش سپردن به باران
در رنج یا همدلی
درمانده میان مرگ و زندگی
همچون آبی سرد لا به لای نی های شکسته
هزاران خیزران شکسته آرام و سخت
همچون منی بی عشق که این باران وحشی
همه چیز را محو نکرد جز عشق به مردن
اگر که به مرگ عاشق بودن به کار آن بهترین آید
و توفان نتواند مرا فرمان دهد که نومید باش.
