تبليغاتX
ماهنامه ی ویونا

ماهنامه ی ویونا

ماهنامه فرهنگی ادبی کمیته ی ویونا زیر نظر شورای کتاب کودک

باران

 

باران ، باران نیمه شب، هیچ مگر کوبش باران وحشی

به روی این کلبه ی محقر و تنهایی و من

به یاد می آورم دوباره خواهم مرد

و گوش نخواهم سپرد باران را

و قدر دانی اش نخواهم کرد

که مرا می شوید و پاکم می کند از آنچه بوده ام

چرا که من در این تنهایی متولد شدم

آمرزیده مرده ای که باران می باردش

لیکن من اینجا دعا نمی خوانم آن را که دوست می داشتمش

آیا که می میرد شباهنگام یا که بیدار می آرمد

تنهایی، گوش سپردن به باران

در رنج یا همدلی

درمانده میان مرگ و زندگی

همچون آبی سرد لا به لای نی های شکسته

هزاران خیزران شکسته آرام و سخت

همچون منی بی عشق که این باران وحشی

همه چیز را محو نکرد جز عشق به مردن

اگر که به مرگ عاشق بودن به کار آن بهترین آید

و توفان نتواند مرا فرمان دهد که نومید باش.

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم دی 1386ساعت 9:18  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

 

در این بن بست

دهانت را می بویند

مبادا که گفته باشی دوست ات می دارم

دل ات را می بویند

                   روزگار غریبی ست ، نازنین

و عشق را

کنار تیرک راه بند

تازیانه میزنند

               عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را

       به سوخت بار سرود و شعر

                                        فروزان می دارند

به اندیشیدن خطر مکن

                          

                        روزگار غریبی ست ، نازنین

آن که بر در می کوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است

 

                        نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابان

بر گذرگاه ها مستقر

با کنده و ساتوری خون آلود

                       روزگار غریبی ست ، نازنین

و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند

و ترانه را بر دهان

              

                  شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کباب قناری

بر آتش سوسن و یاس

             روزگار غریبی ست ، نازنین

ابلیس پیروز مست

سور عزای ما را بر سفره نشسته است

           

                       خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد .

          

 

                                                احمد شاملو

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 23:37  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

فقر

 

از رنجی خسته ام که از آن من نیست

بر خاکی نشسته ام که از آن من نیست

 

با نامی زیسته ام که از آن من نسیت

از دردی گرستهام که از آن من نیست

 

از لذتی جان گرفته ام که از آن من نیست

به مرگی جان می سپارم که از آن من نیست

 

 

احمد شاملو

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 23:21  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

پباده روی در تونل

 

 

عشق را
بدون بزک می‌خواستیم
دنیا را بدون تفنگ
روی دیوارهای سیاه
گل سرخ نقاشی کردیم
رهگذران به ما خندیدند
به ما خندیدند رهگذران
ما فقط نگاه کردیم
جاده‌ها
دور شهر گره خورده بودند
در شهر ماندیم و پوسیدیم و خواندیم:
" قطاری که ما را از این جا نبرد
قطار نیست"

من یک پسر بد بودم،

 

رسول یونان

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 9:25  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

 

رنگین کمان                                              

 

آن جا

رنگین کمان را

تنها به چند پول سیاه

اجاره می دادند

 

در صف بلند مشتاقان

بی هوده ایستادم

پول هایم اقسوس

همه رنگی بود...........

 

 

 واهه آرمن

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 23:24  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

دوستش مي دارم .
 لبخندش را
 فريبي نه كه هديه اي مي انگارم
 من همه ي سنگهايش را پرستيده ام و
 آتش و
آب و خاكش را
 من آفتابش را پوشيده ام و
 عصاره ي ماهتابش را
 پياله پياله نوشيده ام
 دوستش مي دارم
 زميني كه تو روي آن راه مي روي

 

رویا زرین



 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 8:12  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

شب دوزخی

پیش از تاریکی ؛ با کیف یک غریبه در جیب

به خانه برگشت ؛ گرسنه بود

اما چیزی نخورد  ؛ سیگاری آتش نزد

چراغ را روشن نکرد ؛ از خودش پرسید :

دست هایم کو ؟

؛ نیمه شب پشه ای که بر پیشانی عرق کرده اش نشسته بود

به تدریج ورم می کرد و سنگین می شد

حس کد قادر به راندنش نیست

و دریافت که خود بر پیشانی اش نشسته است

صبح به یاد آورد که در گوشه ای از شهر

دست هایش رادر جیب یک غریبه

جا گذاشته است ...        

 

"واهه آرمن"

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 12:45  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

در ابتداي آن ناگهان

 كه كودك شدم

 در ابتداي اين ناگهان

 كه حالا مردي براي خودم

هميشه گفته ام

چيزي به انتهاي

اين همه ناگهان نمانده است

كاشي هاي آن همه آبي

 كنار دستشويي هميشه

آسمان كودكي را به ياد مي آورند

 و آيينه ي شكسته هر بار

گوشه اي از دنيا را از ياد مي برد

ابتداي آن ناگهان كه كودك شدم

هميشه گوشه اي از دنيا به دست مي آيد و از دست مي رود

ولي هميشه ي

هر ناگهان گفته ام

نگفته ام ؟

 گفته ام شبي ماه مي آيد

و ما ، پشت بام هاي از دست رفته را به ياد مي آوريم

و زندگي را به دست مي گيريم

در ابتداي آن ناگهان

كه از پشت بام هاي رو به ماه

و بعد زير چتري كه با خودم

هميشه گوشه اي از ماه پريده است

در انتهاي اين

ناگهان

كه باز هم زير چتر

گوشه اي از زندگي پريده است

و آسمان كودكي

هميشه از كاشي هاي كنار دستشويي آغاز شده است

آيينه هم حالا

از تمام دنيا

فقط دو چشم خيس

دو چشم خسته ي زير چتر را به ياد مي آورد

و حالا باز ناگهان در سفرم

در تماشاي باغ زير شب

چه

غربني ميان سايه هاي اين باغ انگار آشنا پيداست

گاه كسي با دوچرخه از وهم راه مي گذرد

 گاه وانتي سبز از باغ سيب مي آيد

و امتداد وهم راه و غربت سايه ها را

به ابتداي آن ناهان عروسي زير ماه مي برد

گفته ام ، نگفته ام؟

گفته ام كه در اين ساعت ناگهان

شبي براي آسمان

كودكي ترانه اي مي خوانم

تا تمام باران ها

بر كاشي ها و بام هاي از دست رفته ببارند

تا كاشي هاي آن همه آبي

 آسمان كودكي و

بام هاي خفته

ماه را به ياد آورند

مثل همين ماه ناگهان

كه تمام كودكي هاي دنيا را به ياد مي آورد

و از پشت بام هاي رو به آسمان

به

هر چه ناگهان تا دو چشم زير چتر

خيره مي شود

تا ساعتي ديگر

كه ترانه اي براي آسمان و ترانه اي براي ماه

تمام پشت بام هاي از دست رفته برق مي زنند

و گام هاي بي راه

به شب ناگهان باران و ماه مي آيند

و زندگي را به دست مي گيرند

 

هيوا مسيح

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 0:49  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

 

چند بند از منظومه ی آبی ، خاکستری ، سیاه

 

با من اکنون چه نشستنها ، خاموشیها

با تو اکنون چه فراموشیهاست

چه کسی می خواهد ، من و تو ما نشویم

خانه اش ویران باد!

من اگر ما نشوم ، تنهایم

تو اگر ما نشوی ، خویشتنی

از کجا که من و تو

شور یکپارچگی را در شرق ، باز برپا نکنیم

از کجا که من و تو مشت رسوایان را وا نکنیم.

من اگر برخیزم ، تو اگر برخیزی

همه بر می خیزند

من اگر بنشینم ، تو اگر بنشینی

چه کسی برخیزد؟

چه کسی با دشمن بستیزد؟

چه کسی ، پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد

دشتها نام تو را می گویند کوها شعر مرا می خوانند

کوه باید شد و ماند ، رود باید شد و رفت

دشت باید شد و خواند

در من این جلوه اندوه ز چیست؟

در تو قصه پرهیز _که چه؟

در من این شعله عصیان نیاز،

در تو دمسردی پاییز- که چه؟

حرف را باید زد ! درد را باید گفت !

سخن از مهر من و جور تو نیست .

سخن از متلاشی شدن دوستی است ،

و عبث بودن پندار سرور آور مهر ...                                             

 

حمید مصدق                 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 22:15  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

افق روشن

 

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

 

روزی که کم ترین سرود

                       بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادری ست.

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل

       افسانه ای ست

و قلب

برای زنده گی بس است.

 

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی

 

روزی که آهنگ هر حرف ، زندگی ست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم.

 

روزی که هر لب ترانه ای ست

تا کم ترین سرود ، بوسه باشد

 

روزی که تو بیایی ، برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود

 

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم ...

 

و من آن روز را انتظار می کشم

حتي روزی

که دیگر

نباشم

 

 

                                                           احمد شاملو

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 11:7  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

آخرین شعر

 

احساس بی کسی می کرد

اما نگران نبود

از جا برخاست

جسدش را که بر کف اتاق افتاده بود،ندید

ناپیدایی اش را در آینه ندید

به میز نزدیک شد

شعر ناتمامش را خواند

و بر آخرین برگ دفتر نوشت

هنوز هم زیبایی،زندگی!

 

 واهه آرمن

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 22:17  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

 

و مسیحای کسی

 

و طلوع

و سحر

و فروغ                   و اثر

و چراغ شب یلدای کسی باش گلم

و بهار

و نسیم

و نگار           و ندیم

و دل آرام و تسلای کسی باش گلم

ابر شو ، باران باش

برف کوهستان باش

یاری پنهان باش

چشمه جاری صحرای کسی باش گلم

زندگی دریایی است

پر تلاطم ، پر موج

گاه موجی آرام

گاه موجی در اوج

با دلی دریایی

زورق و ساحل دریای کسی باش گلم

اختری کن هرشب

خاوری کن هر صبح

روشنی کن هر روز

یاوری کن هر دم

ماه و خورشید کسی

قهرمان غم و کم های کسی باش گلم

جرسی

نفسی

و مسیحای کسی باش گلم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 14:45  توسط ماهنامه ی ویونا  |