تبليغاتX
ماهنامه ی ویونا

ماهنامه ی ویونا

ماهنامه فرهنگی ادبی کمیته ی ویونا زیر نظر شورای کتاب کودک

گروهبان که از مادر و خواهر بچه باز جویی می کرد،سروان دست بچه را گرفت و با خود به اتاق دیگر برد.-گفت:بابات کجاست؟-بچه زیر لب گفت:رفته آسمان.-سروان با تعجب پرسید:چی؟!مرده؟-بچه گفت: نه.هر شب از آسمان می آید،با شام می خورد. سروان چشم گرداند و در کوچکی را در سقف دید.

لئاندرواوروینا

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم دی 1386ساعت 9:21  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

 

غرور ؛

هم سن بودیم . همیشه و در هر کاری از من جلوتر بود . در درس خواندن ؛ در ورزش و ...
در هر کاری خودش را می ستود و دیگران را تحقیر می کرد .
امروز بعد از  سی سال او را دیدم !! در حالی که شیشه ی جلوی ماشین مرا دستمال می کشید به دوستانش می گفت : « من از همتون بهتر دستمال می کشم !!! »

 

شهروز بیدآبادی مقدم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 23:38  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

من یک کودک تنها هستم.من تنها زندگی می کنم.من تنها بازی می کنم.من تنها فکر می کنم.من تنها غذا می خورم.من تنها می خوابم.من تنها بیدار می شوم.من تنها خوشحالم.من تنها ناراحتم.من تنها یاد می گیرم.من تنها بزرگ می شوم.من از تنهایی لذت می برم.تا که به دنیا میآیم.

 

پیمان برآبادی

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 23:22  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

در ژرفای جنگل درخت ها سر بر آسمان می سایند.از یک سرازیری بر گشتم تا آهوی نر دم سفیدی را نگاه کنم که با شکوه از روی تپه ای پرید.مادر بزرگ به این فصل از سال می گفت فصل شور آهوها.دیدن عبور یکی از آنهابه معنی این بود که باید به زودی سفر کنید.هنگام مه صبحگاهی،صدای شلیک تفنگ هارا شنیدم.فصل شکار آهوها آغاز شده بود.

آرکامبو/ساقی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 9:37  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

زن به خدمتکار تازه گفت : او دوست دارد شامش را درست سر ساعت 6 بخورد . گوشت قرمز هم نمی خورد . دسر را بعد در اتاق خودش می خورد . ساعت 8 حمام می گیرد و زود می خوابد . دختر خدمتکار بر اثز برخورد با سگ پودلی که خواب بود ، لغزید و به عقب سکندری خورد . در همان حال پرسید : کی ارباب را خواهم دید ؟ کدبانوی خانه خندید و گفت : همین حالا او را دیدی !!!

 

امیلی تیلتون .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 8:22  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

 

عشاق جوان در ساحل چراغ جادو را پیدا کردند.جن چراغ گفت : « اگر آزادم کنید یک آرزوی هرکدامتان را بر آورده می کنم. » دختر به چشم های پسر جوان نگاه کرد و گفت :  « آرزو می کنم تا آخر  دنیا عاشق یکدیگر بمانیم. » پسر جوان به دنیا نگاه کرد و گفت : « من آرزو می کنم دنیا به پایان برسد. »

 

دیوید مه یر

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 12:50  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

- یک بلیط برای جهنم ، لطفاً . – متاسفم ، همه ی قطار هایی که به جنوب می روند از قبل پر شده اند . - امشب هیچ وسیله دیگری حرکت نمی کند ؟  - یک اتوبوس برای جهت مخالف داریم . - جای خالی دارد ؟ - زیاد . – مقصد آن خیلی دور است ؟ - نه ، زیاد نه . اما بد نیست یک کتاب خوب همراه خود داشته باشید . شنیده ام در این سفر آدم خیلی احساس تنهایی می کند .

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 0:50  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

وقتی چند لحظه پیش از شروع پرده اول ، ستاره ی نمایش افتاد و مرد، کارگردان گفت : « نمایش باید اجرا شود امشب ، به جای بازیگر کار آموز ، ستاره ی نمایش باید نقش نعش را بازی کند. » بازیگر کارآموز به سرعت تغییر لباس داد . اجرای او عالی بود . ستاره آخرین نقشش را بی نقص بازی کرد . بازیگر کار آموز موقع تعظیم در برابر طوفانی از کف زدن های پرشور، سرنگی را که در جیب داشت لمس کرد .

شری پله میر

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 22:17  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

عکس پدر بزرگ را در دست دارم . دارد می خندد . یاد آبنبات قیچی هایش مي افتم که به ازای یک بوسه به من می داد ، چقدر دلم می خواهد به عقب بر گردم و دوباره پدر بزرگ را ببوسم ، اما...  .فقط ماربزرگها آبنبات ندارن ؛ این بار جای پدر بزرگ در خاطرات خالیست .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 11:9  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

 

برگ های طلایی تک تک می ریزند،درختان آرام میگریند از بی برگ شدنشان که برگ ها همه چیزآنان است.پاییز می آید،بالا پوشی برای درختان می آورد که زرد است . بی برگ وناپیدا . درختان اماباز می گریند و پاییز می گوید : چه زیباست که هیچکس نمی داند پادشاه بی چیزی کیست ! 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 22:22  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

 

مادربزرگ ؛

 

بار دیگر زمستان آمد ؛ آری ، زمستان آمد و پاییز را از حیاط خانه ی مادربزرگ بیرون کرد . من با قدمهای کوچکم بر روی برفها می دویدم و از صدای قرچ قرچ قدمهایم لذت می بردم  . می دیدم که چگونه درختها ، خمیده ، زیر انبوه برف از سرما می لرزند . و من هیچ گاه خنده ی مادربزرگ را به این حرف که گفتم : « مادربزرگ درختها سرما نمی خورند ؟ » ، فراموش نخواهم کرد . اکنون بعد از سی سال هنوز هم زمستان می آید ؛ اما بدون مادر بزرگ ...

 

شهروز بیدآبادی مقدم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 14:46  توسط ماهنامه ی ویونا  |