تبليغاتX
ماهنامه ی ویونا

ماهنامه ی ویونا

ماهنامه فرهنگی ادبی کمیته ی ویونا زیر نظر شورای کتاب کودک

در این شماره به نقد و بررسی داستان « ناگهان ، چراغ قرمز » نوشته ی سرکار خانم معصومه فرامرزی می پردازیم که در مسابقه ی بزرگ داستان نویسی اطلاعات هفتگی شماره ی 3309 چهارشنبه 5 دی ماه به چاپ رسیده است .

خلاصه ی داستان  از این قرار است که مردی در حال فکر به گذشته و آینده است . در آخر داستان متوجه می شویم که مرد تصادف کرده و تمامی این افکار در لحظه ی مرگ صورت گرفته است .

داستان از لحاظ موضوع در ردیف داستانهای لطیفه وار قرار می گیرد . به نظر می رسد فضاسازی اثر دچار ضعف جدی است چرا که مخاطب در سرتاسر داستان متوجه نمی شود که شخصیت اصلی ، داستان را در چه شرایطی تعریف می کند . از نمونه های موفق داستانهای لطیفه پردازانه که نگارنده به یاد دارد ، تک گویی یک فرد است که به نظر می رسد در حال جر و بحث با دشمن است . حال آنکه در آخر اثر ، شخصیت اصلی دمپایی اش را در می آورد و بر سر سوسکی که جلوی پایش است می زند و مخاطب متوجه می شود که تمام صحبتهای شخصیت اصلی با سوسک بوده است . این پایان نامنتظره از ویژگیهای داستانهای لطیفه پردازانه است . پایان نا منتظره در داستان « ناگهان ، چراغ قرمز » کمرنگ است چرا که همانطور که گفته شد فضاسازی کار در ابتدای کار آنطور که باید ، پرداخت نشده است .

نثر اثر ، نثر قابل قبولی است اما می توانست خیلی بهتر از این باشد .

لازم است شروع داستان به گونه ای باشد که مخاطب را به خواندن ادامه ی داستان ترغیب کند اما شروع داستان در این اثر خیلی نامناسب است .

نکته ی آخر آنکه نام داستان « ناگهان ، چراغ قرمز » انتخاب ضعیفی است چرا که جذابیت لازم را برای مخاطب ندارد .

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم دی 1386ساعت 9:25  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

در این شماره از زیر ذره بین به نقد و بررسی داستان عروسک کوکی از خانم لاله جعفری می پردازیم که در ماهنامه ی شاهد کودک شماره ی 22 ، آبان 1386 به چاپ رسیده است .
خلاصه ی داستان این است که پای عروسک کوکی روی پوست موز می رود و می افتاد و کوکش خراب می شود و نمی تواند راه برود . پوست موز در ابتدا عروسک کوکی را مسخره می کند ولی زمانی که متوجه می شود کوک عروسک کوکی خراب شده چکش را صدا می کند . چکش سوار ماشین می شود و می آید کوک عروسک کوکی را درست می کند . سپس پوست موز با ماشین به سطل آشغال و عروسک کوکی به پیش دختر کوچولو می رود ، روی دختر را می اندازد و در کنارش می خوابد .

نام داستان ، عروسک کوکی ، اسم ساده و روانی است اما جذابیت لازم را برای مخاطب ندارد . کودک هیچ مشخصه ی خاصی در عروسک کوکی نمی بیند تا به خواندن داستان علاقه مند شود .

داستان دارای پایداری اولیه ( مرتب بودن اوضاع ) ، ناپایداری ( افتادن و خراب شدن عروسک کوکی ) و پایداری ثانویه ( پشیمانی پوست موز و خوب شدن کوک عروسک کوکی به کمک پوست موز و به دست چکش ) می باشد اما پایان آن مناسب کودکان نمی باشد . پوست موز در پایان داستان به گونه ای به سطل آشغال می رود که انگار می خواهد خودش را از بقیه دور کند . پایان غم انگیز و تیره و تار مناسب کودکان نیست .

شخصبت پردازی اثر ، ضعیف می باشد . در ابتدای داستان وقتی که پای عروسک بر روی پوست موز می رود ، پوست موز غش غش می خندد گویی که انگار برای عروسک پشت پا گرفته است . در واقع پوست موز هم باید از رفتم پای عروسک بر روی تنش دردش بگیرد نه اینکه بزند زیر خنده !!!
آوردن ماشین در داستان هیچ لزومی ندارد و همینطور دختر کوچولو ، به روند داستان کمکی نمی کند .

اثر نثر روانی دارد که به راحتی مخاطب کودک را با خود همراه می سازد .

نکته ی پایانی آنکه نویسنده در یک دیالوگ ، دیالوگ قبلی را نادیده می گیرد که البته این نکته از نگاه نکته سنج مخاطب کودک پنهان نخواهد ماند : عروسک کوکی وقتی به زمین می خورد داد می زند : « آی پام ، آخ دستم ! » اما در ادامه می گوید : « اوخ شدم ، کوکم اوخ شده ! » به نظر می رسد عروسک کوکی در رابطه با بیان درد خود دچار مشکل می باشد .

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 23:24  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

دوستان عزیز سلام ؛ در این شماره تنوع به خرج داده و به نقد و بررسی داستانی می پردازیم تحت عنوان «ماجرای نجات یک هلی کوپتر » از آقای احمد عربلو که در ماهنامه ی فرهنگی – اجتماعی شاهد نوجوان ، آبان ماه 1386 ، دوره ی جدید شماره ی 31 ( پیاپی 392 ) به چاپ رسیده است .

خلاصه ی داستان از این قرار است :پسری که گزارشگر روزنامه دیواری مدرسه شان است ؛ می شنود که هاجر خانم ، یکی از پیرزنهای محل ، یک هلی کوپتر با چهار سرنشینش را از مرگ حتمی نجات داده است و جهت کسب آبرو برای روزنامه شان پیگیر ماجرا می شود تا گزارشی هیجان انگیز بنویسد .در ادامه توسط خود هاجر خانم متوجه می شود که آن قسمت از خبر که مربوط به نجات هلی کوپتر به دست هاجر خانم می شود ، شایعه ای بوده که توسط بچه های محل پخش شده است و هاجر خانم فقط در حال گذر از محل حادثه بوده است .

نام داستان ، « ماجرای نجات یک هلی کوپتر »، در عین طولانی بودن بسیار جذاب است و مخاطب را ترغیب به خواندن داستان می کند تا از ماجرا سر در بیاورد .

نثر اثر ، نثر روانی است و مخاطب را با خود همراه می سازد .البته در بعضی موارد ، استفاده از جملات ناهمگون به نثر ضربه زده است . جملاتی مثل : « خواب توی چشمان هاجر خانم دویده است . »

انتخواب راوی اول شخص مفرد (من راوی )در کار ، انتخواب هوشمندانه ای به نظر می رسد ؛ چرا که مخاطب همراه با شخصیت اصلی از حوادث آگاه می شود و در نتیجه پایان داستان ، مخاطب را شگفت زده می کند .

شخصیت پردازی مناسب کار ، پیرزن (هاجر خانم )را پیرزنی خاص ساخته و نویسنده با استفاده از عصا و نوع رفتار پیرزن ، طنز خوبی در داستان به وجود آورده است که مخاطب نوجوان را هر چه بیشتر ترغیب به خواندن می کند .

دغده ی شخصیت اصلی ( پسر )  این است که برای روزنامه شان با تهیه ی گزارش نجات هلی کوپتر توسط هاجر خانم ، کسب آبرو کند ؛ اما در پایان داستان ، زمانی که پسر متوجه می شود خبر نجات هلی کوپتر به دست هاجر خانم ، شایعه بوده انگار فراموش می کند که باید بابت این قضیه ناراحت شود و یا به دنبال گزاش دیگری بگردد !!!این موضوع ، فراموش شدن دغدغه ی شخصیت اصلی ، به داستان ضربه می زند .

نکته ی دیگر آنکه رعایت اصل ایجاز و اختصار بسیار مهم است .آوردن جملات اضافی باعث کندی ریتم می شود و مخاطب را دفع می کند . به نظر می رسد این داستان می تواند خیلی کوتاهتر از این شود و با این ترفند مخاطب بیشتری را جذب خود کند .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 9:40  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

دوستان گرانقدر سلام . داستانی که در این شماره به نقد و بررسی آن می پردازیم داستانی است با عنوان « تو ، من ... و عطر گند سیگار » کاری از سرکار خانم « سارا سپاسیان » از تهران که در مسابقه ی بزرگ داستان نویسی اطلاعات هفتگی شماره ی 3300 چهارشنبه 2 آبان 1386 به چاپ رسیده است .

خلاصه ی داستان از این قرار است که مردی با صدای داد و فریاد دعوای زن و شوهر ، همسایه طبقه پایینی شان ، از خواب بیدار می شود و شروع می کند به صحبت کردن با همسرش ( سوسن ) که در خانه نیست .در ادامه متوجه می شویم که مرد شب تولد سوسن در اداراه اش مشغول چت کردن بوده و گمان می کرده  که ساعت  12:20 است که یکدفعه صدای اذان می آید و متوجه می شود که ساعت 4 است . سوسن قهر کرده است و رفته است و مرد امروز منتظر پردیس است که در ایترنت با او آشنا شده است .در پایان صدای اِف اِف می آید و همزمان تلفن زنگ می زند و مرد بین این دو حالت معلق می ماند و داستان تمام می شود .

 نام داستان « تو ، من ... و عطر گند سیگار » با کنار هم نشاندن کلمات تو ، من ، عطر گند سیگار ذهن را به این سمت می برد که عطر گند سیگار نقش مهمی در رابطه ی شخصیتهای اصلی داستان ، تو ( سوسن ) و من ( مرد ) داشته باشد . اما نویسنده این نقش را در داستان برای عطر گند سیگار به وجود نیاورده است و در آخر داستان زمانی که اِف اِف و زنگ تلفن همزمان با هم به صدا در می آیند ، به یک جمله اکتفا می کند : « بوی سیگار که حالا عطر گندی است ، فضای اطرافم را پر کرده است ... »

از آنجا که هر کلمه برای خود معنی خاصی دارد  ، عبارت « عطر گند » عبارت اشتباهی می باشد چرا که عطر به معنای ماده ای خوش بو می باشد و آوردن صفت گند ، عبارت را دچار تناقض کرده است . عبارت پیشنهادی نگارنده ، بوی گند می باشد .

داستان از لحاظ موضوع در محدوده ی داستانهای واقعی قرار می گیرد و طبیعتاً باید از قانون این داستانها پیروی کند و پیروی هم می کند .پیرنگ کار ، پیرنگ محکمی است :اگر مرد به مرور زمان به سمت چت و دنیای مجازی کشیده شده است به خاطر نبودن زن در خانه بوده است . ( سوسن در گروه موسیقی پسرخاله اش شرکت می کرده است . ) و اگر سوسن قهر کرده به خاطر بی توجهی مرد به تولدش بوده است .شخصیتها به خوبی پرداخته شده اند و مخاطب آنها را باور می کند .ویژگیهایی که دارند ، کاملاً واقعی به نظر می رسند و با توجه به همان ویژگیها ، تصمیمات خود را می گیرند و کارها را انجام می دهند .در نتیجه ؛ داستان از حقیقت مانندی قابل قبولی برخوردار شده است .

راوی کار اول شخص است که به خوبی از آن برای پیشبرد قصه استفاده است .

پایان کار ، پایانی نامناسب است .پایان کار مخاطب را دچار تعلیق می کند که مرد به کدام سمت می رود ؟ گوشی موبایل یا زنگِ در ؟ این تعلیق کار جالبی است البته به شرطی که به آن پاسخ داده شود و با دادن نشانه ای انتخاب مرد را به مخاطب بگوید . همانطور که می دانید پایان باز ، پایانی است که نویسنده درآن مخاطب را در شرایطی قرار می دهد که خود به درکی از داستان برسد .این شرایط با روشهای مختلف از جمله دادن نشانه در طول داستان ، برای مخاطب مهیا می شود .

به امید موفقیت این دوست با استعداد .

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 23:28  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

سلام ، در این شماره به نقد و بررسی داستانی از جناب آقای « محمد رضا عباس زاده » از کاشان می پردازیم که در مسابقه ی بزرگ داستان نویسی اطلاعات هفتگی شماره ی 3297 چهارشنبه 11 مهر 1386 به چاپ رسیده است . داستانی با عنوان ( « سیصد » آدمکشان ... ) .

داستان از این قرار است که دختر عراقی چهارده ساله ای که در حمله ی سربازان آمریکایی به خانه شان پدر و برادر و مادرش را از دست داده است به در خواست خواهرش ( راحله ) برای خرید عروسی همراه او می شود . در راه باز گشت به خانه ، سربازان آمریکایی آنها را برای بازرسی دستگیر می کنند و یکی از سربازان قصد تجاوز به راحله را می کند . عبدالله ( نامزد راحله ) با سرباز درگیر و کشته می شود . در اخبار آنها را به عنوان یک گروه تروریستی معرفی می کنند و داستان به پایان می رسد .

نام داستان  ( « سیصد » آدمکشان ... ) مخاطب را به یاد فیلم سیصد می اندازد و کنجکاوی مخاطب را برای خواندن داستان بر می انگیزاند اما مسئله ی مهم این است که در زبان فارسی بر خلاف زبان عربی کلمه ی بعد از عدد جمع بسته نمی شود . در واقع  ( « سیصد » آدمکشان ... ) ترکیبی غلط است که درست آن ( « سیصد » آدمکش ... ) می باشد .

نثر اثر  ، نثری سخت است که با دشواری مخاطب را با خود همراه می کند . استفاده از کلمات غیر داستانی مانند می فشارد ، دهشتناک ، طنین افکند ، شاید دلیل این امر باشد . از طرفی نویسنده دائماً در جای جای داستان دخالت می کند و هر موضوعی را به جای نشان دادن آن ، بیان می کند که این خود به داستان لطمه می زند .  به طور مثال :

-         با چشمان نا پاکشان او را می نگریستند .

-         خنده ای وقیحانه دندانهالی زردش را نشان داد و حرفهای شرم آوری زد .

سؤالی که برای مخاطب آگاه پیش می آید این است که چشمان ناپاک چگونه چشمانی است ؟ خنده ی وقیحانه چگونه است و حرفهای شرم آور به چه حرفهایی گفته می شود ؟

راوی اثر اول شخص است اما حضور نویسنده در  اثر به شدت حس می شود و این موضوع خوشایند نیست . نوسینده گفت و گو ها را با زبانی ادبی نگاشته است که اصلاً به شخصیت ها نمی خورد و همانطور که اشاره شد در گفت و گو ها نیز حضور نویسنده محسوس است و به نظر می رسد بسیاری از گفت و گو ها از زبان نویسنده خارج می وشد نه از زبان راجله یا عبدالله یا دختر !

داستان از منظر موضوع ، داستانی واقعی است اما در چند جا منطق داستان به هم می خورد . دختر ( شخصیت اصلی ) در ابتدا ترس خود را از بیرون رفتن و منفجر شدن بمبی درون سطل آشغال یا اتوموبیلی بیان می کند و دلیل آن را ، آن شب شوم می داند . در ادامه متوجه می شویم که در آن شب شوم سربازان امریکایی به خانه ی آنها حمله و پدر و برادر و مادر حامله اش را کشته اند . حال سؤالی که پیش می آید این است که دختر چرا با وقوع آن اتفاق از بمب گذاریها ترس پیدا کرده است ؟؟ در واقع ترس منطقی بعد از وقوع چنین اتفاقی ، ترس از تنها ماندن در خانه و یا ترس از حمله ی دوباره ی سربازان آمریکایی به خانه شان می باشد .

مورد دیگر آنکه دختر با دیدن صحنه ای از فیلم سیصد که سربازی با سلاح به پسرکی حمله می کند به یاد اتفاقات حادثه ی مذکور می افتاد و با این ترفند تمام حادثه را برای مخاطب تعریف می کند اما عجیب آنکه با دیدن صحنه ی حمله به یاد زمانی می افتاد که هنوز چند دقیقه به حمله ی سربازان آمریکایی مانده بوده است و از همان جا حادثه را تعریف می کند . منطق داستان حکم می کند که با دیدن صحنه ی حمله ی سرباز به پسرک به یاد صحنه ای مشابه ، مثلاٌ حمله ی سربازان به برادرش ، بیافتاد و از همانجا حادثه را تعریف کند .

بهتر است نویسندگان در مورد مسائلی داستان بنویسند که در مورد آن اطلاعات لازم و کافی را دارند . در این داستان به نظر می رسد ، نویسنده اطلاعی از چگونگی خرید عروسی در یک شهر جنگی ( بغداد ) ندارد ؛ برای همین با چند جمله قضیه ی خرید را تمام می کند : « با هر سختی و رنجی بود ، مقداری از وسایل عقد و عروسی را خریدیم و به سوی خانه حرکت کردیم . »

فیلم سیصد در داستان آورده شده است تا دختر به یاد حادثه ی مذکور بیافتاد که البته این امر با دیدن هر فیلم جنگی دیگری می توانست رخ دهد . با این حساب آوردن فیلم سیصد هیچ نقشی در پیشرفت داستان ندارد .

آوردن فیلم سیصد در در داستانی درباره ی عراق و سربازان آمریکایی ، نگارنده را به این فکر انداخت که شاید نویسنده ی داستان بر اثر دیدن فیلم سیصد و شنیدن اخباری مربوط به عراق دچار تهییج احساسات شده و خواسته درباره ی این دو موضوع کاری انجام دهد و با نوشتن این داستان به نوعی این دلمشغولی را انجام داده است .

در آخر آنکه نگارنده ، داستان را داستانی بسیار ضعیف می داند و سؤالی که پیش می آید این است که اطلاعات هفتگی چرا چنین داستانی را در بخش مسابقه ی بزرگ داستان نویسی انتخاب کرده است ؟ فقط به خاطر داشتن موضوعیت جنگ عراق ؟ پاسخ هر چه باشد ، این داستان امتیازی منفی است در داوریهای این مسابقه !

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 8:36  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

 

دوستان عزیز زیر ذره بین ، سلام . در این شماره به نقد و بررسی داستانی با عنوان « من گرگ شدم » از خانم « زهرا بیجن » از دزفول می پردازیم که در مسابقه ی بزرگ داستان نویسی اطلاعات هفتگی شماره ی  3288 چارشنبه 10 مرداد 1386 به چاپ رسیده است .

داستان درباره ی  بچه ای است که از مرد گدای سر کوچه شان می ترسد ولی طی حوادثی ترسش از او می ریزد .

اسم داستان ، « من گرگ شدم » ، در نگاه اول هم می تواند نام داستانی فانتزی باشد که به گرگ شدن انسانی بپردازد و هم می تواند داستانی اجتماعی باشد که به پیدا شدن  خصلتهای گرگ گونه در یک انسان نگاهی داشته باشد . نام از این لحاظ جذابیت زیادی دارد و مخاطب به خواندن داستان ترغیب می شود . در پایان داستان متوجه می شویم که منظور نویسنده از « من گرگ شدم » ، گرگ شدن در بازی « گرگم به هوا » است که نشان از انتخاب آگاهانه و دقیق اسم توسط نویسنده دارد . این نام حس خوبی به نگارنده می دهد چرا که نام علاوه بر اینکه چند معنی دارد ، در نگاه اول موضوع داستان را نیز لو نمی دهد .

شروع داستان با توضیح و توصیف مرد گدا می باشد و بعد به ترسهای بچه از مرد گدا می پردازد . توضیح و توصیف مرد گدا شروع جذابی برای داستان نیست . ترسهای بچه از مرد گدا و داستانهایی که درباره ی مرد گدا شنیده است موضوع مناسبتری برای شروع است . این موضوع ، موضوعی است که مخاطب را به خواندن ادامه ی داستان ترغیب می کند .

راوی اثر اول شخص است و به نظر می رسد کاملاً مناسب اثر است . نثر کار نثری روان می باشد و مخاطب را با خود همراه می سازد که البته در چند مورد نویسنده کلماتی به کارمی برد که با متن همخوانی ندارد . به طور مثال : معجون احساس .

تشبیه احساس به معجون ، تشبیه زیبایی است ولی زمانی که با متن همخوانی نداشته باشد مثل لکه ای در پارچه ای سفید به نظر می رسد و به اثر ضربه می زند .

داستان حالت خاطره ای دارد . شاید این به خاطر استفاده ی زیاد از فعلهایی با زمان ماضی استمراری است . شاید اگر نویسنده داستان را با زمان دیگری  ( به طور مثال ماضی ساده )  به رشته ی تحریر در می آورد این مشکل برطرف می شد . داستان ، داستانی با درونمایه ی اخلاقی است که مخاطب را با خود همراه می سازد و بدون شعار دادن و به وسیله ی کشفی که شخصیت بچه از مرد گدا می رسد و متوجه می شود که مرد گدا ترسناک نیست ، به مخاطب کودک می گوید : « ظاهربین نباشیم !!! »

به امید موفقیت این دوست ناشناخته و با استعداد.                          

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 12:53  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

دوستان گرامی و همراهان زیر ذره بین سلام .در این شماره به نقد و بررسی داستان « ریزش » از جناب آقای « حسن مقدسیان » از « ملایر » می پردازیم که در بخش مسابقه ی بزرگ داستان نویسی اطلاعات هفتگی شماره ی 3296 چهارشنبه 4 مهر 86 به چاپ رسیده است .

خلاصه ی داستان از این قرار است که مردی معتاد در خیابان چمباتمه زده و سیگار می کشد ، یاد  گذشته ی تاریکش می افتاد. در همین حال پیرمردی از آنجا رد می شود . مرد معتاد با حالتی زورگویانه از پیرمرد تقاضای کمک می کند ولی پیرمرد او را هل می دهد و مرد معتاد با چاقو به پیرمرد حمله می کند و زمانی که پیرمرد فریاد کمک سر می دهد گلوی پیرمرد را با چاقو می برد و فرا می کند . مرد معتاد به سراغ مواد فروش می رود و پس از خرید مواد در خرابه ای با سرنگ به خودش تزریق می کند .. هنگام خارج شدن از خرابه پایش به سنگی گیر می کند و در چاه می افتاد

نام اثر ، « ریزش » ، کوتاه است و در عین حال موجب برانگیختن کنجکاوی مخاطب می شود اما کنجکاوی مخاطب با خواندن اثر جواب داده نمی شود ؛ چرا که نویسنده فقط در پایان داستان و آن هم به طور مبهمی به ریزش اشاره دارد : « اما دیواره ی چاه سست بود و روی خط ریزش ، پیکر او را پایین می کشید ... »

داستان با مرد معتاد آغاز می شود که به گذشته نگاهی می اندازد و به نوعی به بد گویی از محیط خانه می پردازد ، با کشته شدن پیرمرد توسط مرد معتاد ادامه می یابد و با سقوط مرد معتاد در چاه خرابه ای پایان می یابد.

موضوعات بدگویی از محیط خانواده و کشته شدن پیرمرد توسط مرد معتاد در اثر رها می شود و اثر ، پایانی به مخاطب می دهد که به نظر می رسد مناسب نبوده و به هبچ وجه در ادامه ی اثر نمی باشد ؛ پایانی که ییشتر به سمت نمادگرایی می رود  حال آنکه داستان از ابتدا با ما طی نکرده است که قرار به نمادگرایی دارد ، لذا خواندن این پایان با دید نمادگرایانه اشتباه است . از طرفی این پایان بدون دید نمادگرایانه ، پایان سر دستی به حساب می آید که گویا نویسنده صرفاً برای غافلگیر کردن مخاطب ، چنین پایانی آورده است !!!

وجود یک راوی قلدر و پر رنگ در اثر مخاطب را اذیت می کند ؛ راوی اثر در مورد همه چیز نظر می دهد و دخالت می کند . به این جملات توجه کنید :

« ... روی خط ریزش ، پیکر او را پایین می کشید ... »

« ترس مبهمی سراپایش را در برگرفت . »

« پیرمرد ، نگاهی به جوان رنجور انداخت . »

خط ریزش چیست ؟ ترس مبهم چه نوع ترسی است ؟ رنجور به چه کسی گفته می شود ؟

بهتر است نویسنده به جای گفتن صفات و حالات به نشان دادن آنها بپردازد .

رفتار شخصیت ها در قسمتهایی از اثر به گونه ای است که با ویژگیهای جسمی آنها در تناقض است . به طور مثال ، پیرمرد با وجود کهولت سن ، در برخورد با تقاضای زورگویانه ی مرد معتاد مانند جوانی بیست ساله عمل می کند و او را هل می دهد . در ادامه مرد معتاد که تا به حال به سختی راه می رفته ، اعتیادش را فراموش می کند و با چاقو به پیرمرد حمله می کند . این موضوع به حقیقت مانندی ( باور پذیری ) اثر لطمه می زند .

.نویسنده در دیالوگها کم لطفی کرده و آنها را با زبان ادبی نوشته است که این کار دیالوگها را تصنعی جلوه می دهد . آوردن کلمات غیر داستانی مانند تقریباً ، ممتد و ... زبان را سخت می کند و موجب می شود مخاطب داستان را رها کند .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 0:51  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

دوستان عزيز سلام ... در اين شماره به بررسي داستاني از خانم مريم يوسفي از بندر انزلي مي پردازيم كه در بخش مسابقه ي بزرگ داستان نويسي اطلاعات هفتگي شماره ي 3291 چارشنبه 31 مرداد 86 به چاپ رسيده است . داستاني با عنوان « سياه پوش پشت در ... » .

خلاصه داستان : پدر شيدا مرده اما شيدا زياد هم از مرگ پدر ناراحت نيست . در ادامه متوجه مي شويم كه پدر شخصيت زورگويي داشته است . چون از ازدواج شيدا با ناصر ناراضی بوده ، سرانجام موجب جدايي آنها مي شود در حالي كه يك بچه ي دو ساله به نام حامد داشته اند و همديگر را نيز دوست داشته اند . شيدا براي ديدن پسرش به مدرسه مي رود و در آنجا حامد را مي بيند .ناصر از مرگ پدر شيدا مطلع مي شود و آنها را به خانه مي رساند و در ادامه ناصر پا پيش مي گذارد و حال كه مانع ادامه ي زندگي آنها از ميان رفته است ، به نزد شيدا بر مي گردد .

نام اثر « سياه پوش پشت در ... » هم طولاني بوده و هم به نظر ناقص مي رسد . وجود سه نقطه در پايان اسم ، نام را به يك جمله ي ناقص شبيه كرده كه گويا انتظار دارد مخاطب آن را تكميل كند . از اين جهت نام اثر جذابيت لازم را براي مخاطب نخواهد داشت .

شروع اثر براي نويسنده حكم يك ابزار گرانبها را دارد كه بايد به بهترين نحو از آن استفاده كند . به عبارتي نويسنده با يك شروع مناسب مي تواند مخاطب را به خواندن ادامه ي داستان وا دارد . اين امر در مورد اثر مذكور كاملاً صدق مي كند . شروعي كه نويد يك داستان جذاب را مي دهد . « امروز پدر مرد » جمله اي است كه كنجكاوي مخاطب را بر مي انگيزد و وادارش مي كند كه داستان را ادامه دهد .

در داستانهاي كوتاه ، وجود شخصیتهای متعدد موجب گيج شدن مخاطب مي شود . در اين اثر 13 شخصيت وجود دارد كه براي يك داستان كوتاه زياد به نظر مي رسد :

مادر و پدر ، شهاب و نازي ،‌ شهرام و افسانه ، شيدا و حامد و ناصر ، شيوا و بهروز ، شهره و حميد . اينها منهاي بچه هاي خواهر و برادر شيداست كه از آنها نامي برده نمي شود . شخصيتهاي شيوا و بهروز و شهره و حميد به راحتي مي توانند حذف شوند بي آنكه به ساختار اثر لطمه اي وارد شود .

در مورد موضوع كار ، به نظر مي رسد پتانسيل موضوع براي تبديل شدن به يك داستان كمي ضعيف باشد :‌‌ « دختري كه با اجبار پدرش از شوهرش جدا شده ، بعد از مرگ پدر به خانه ي شوهر باز مي گردد » اين موضوع بيشتر مناسب نوشتن يك خبر كوتاه يك پاراگرافي است .

داستان از لحاظ حقيقت مانندي ( باور پذيري ) دچار ضعف است . در واقع بعد از ازدواج ، پدر دختر نمي تواند ، دختر را از خانه ي شوهر به خانه ي خودش بياورد . ناصر مي توانسته با شكايت از پدر شيدا ، شيدا را به خانه بازگرداند . با اين توضيح اثر از لحاظ منطق به شدت مي لنگد .

به اين جملات دقت كنيد :

« حامد با شادي كودكانه اي دستم را مي گيرد . »                          

« امروز پدر مرد . كوتاه و مختصر و دردناك . »

كلمات خط كشيده دخالت نويسنده محسوب مي شوند . شادي كودكانه به چه معناست ؟ مرگ كوتاه و مختصر چه نوع مرگي است ؟ دردناك يعني چه ؟

راوي كار اول شخص است كه در يك مورد در بيان اطلاعات دچار اشتباه مي شود :

در اوايل اثر شيدا مي گويد : « امروز پدر مرد . »

ولي در اواسط اثر بدون اينكه شاهد تغيير زمان بوده باشيم ، شيدا به ناصر مي گويد : « بابا مرد ... ديروز »

به عنوان نكته ي آخر بايد گفت كه داستان در بعضي موارد دچار مشكل تغيير زمان فعل ها مي شود . زمان داستان ، مضارع استمراري است : « شيوا و شهره مادر را دلداري مي دهند ... » در جمله ي بعدي مي بينيم كه زمان از مضارع استمراري به گذشته ي ساده تغيير مي كند : «‌صداي تلاوت قرآن با صداي عبدالباسط توي خانه پيچيد . » و در دو جمله ي بعدي زمان به ماضي تقلي مي رود :‌ « بچه ها توي خانه دنبال هم كرده اند . افسانه براي همه چاي ريخته . »

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 22:19  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

 

دوستان عزيز سلام ...در زير ذره بين اين شماره به سراغ داستاني از جناب آقاي محمد رضا شمس رفتيم كه در ماهنامه ي عروسك شماره ي مرداد 1386 به چاپ رسيده است . داستاني با عنوان « تهِ تهِ آخرِ دنيا »

خلاصه داستان : يك روز دگمه اي به راه مي افتاد تا به تهِ تهِ آخرِ دنيا ( !!! ) برود و در اين مسير همه همراه او مي شوند : نخ و سوزن ، خانه ، كوچه ، پياده رو و روح يك پل و تونل و جنگل و رودخانه و كوه و دريا تا اينكه به دري مي رسند كه در تهِ تهِ آخرِ دنيا قرار دارد .در آن سوي در هيچي قرار دارد و به درخواست هيچي دنيا را به آن سو مي برند  ( !!!‌ ) و خودشان هم مي روند آن سو و آن طرف مي شود همه چي و اين طرف مي شود هيچي !!!

نام اثر به يك نشانه ي مكاني دلالت دارد . نويسنده در نام اثر با آوردن دو صفت به دنبال هم ( تهِ ته ) ، صفتي تاكيدي ساخته و بر ته ترين جاي دنيا اشاره دارد اما با آوردن كلمه ي آخر به دنبال اين صفت تاكيدي كار را خراب كرده است . چرا كه صفت تهِ ته خود تاكيد لازم را مي رساند  و استفاده از كلمه ي هم معني آن ( آخر ) بلافاصله بعد از آن امري بيهوده است . اين كار اسم را دچار حشو مي كند كه در واقع درست آن تهِ تهِ دنيا مي باشد .

داستان در ژانر فانتزي قرار دارد اما آيا فانتزي به معناي بي منطقي مطلق است ؟ خير؛ فانتزي جهان و قانون خودش را دارد و مانند ساير ژانرها از قانون علت و معلولي پيروي مي كند . حال سوالي كه در اين داستان پيش مي آيد اين است كه يك دگمه چرا بايد بخواهد به تهِ تهِ آخرِ دنيا برود ؟ و اين سوالي است كه براي هر يك از سخصيتها مطرح است ولي متاسفانه در داستان به هيچ يك از اين سوالها پاسخي داده نمي شود !!!

طرح اثر ( رفتن شخصيت اصلي به دنبال چيزي و همراه شدن او توسط شخصيتهاي فرعي ) نگارنده را ياد داستاني مي اندازد كه در خردسالي شنيده است ... در آن داستان شخصيت اصلي به دنبال بهار مي رود تا پيدايش كند و شخصيتهاي فرعي همراهيش مي كنند . علتي كه اين شخصيت ها با هم همراه مي شدند اين بود كه زندگي آنها با آمدن بهار گره خورده بود ؛ اما در اين اثر در مورد تهِ تهِ آخرِ دنيا چنين اتفاقي نيافتاده است و به نظر مي رسد رفتن به تهِ تهِ آخرِ دنيا خواسته ي نويسنده است كه به گونه اي به شخصيت ها تحميل شده است !!!

سوال ديگر آنكه علت وجودي هر يك از شخصيت ها چيست ؟ مثلاً كوچه چه كمكي در روند رو به جلوي قصه مي كند ؟ اگر كوچه را برداريم و به جاي آن جوي آب قرار دهيم ، خواهيم ديد كه هيچ اختلالي در اثر به وجود نمي آيد و اين امر ناشي از عدم انتخاب درست شخصيت و عدم شخصيت پردازي است !

اما به نظر مي رسد نخ و سوزن در دو جا مورد استفاده قرار مي گيرند :

اول در جايي كه سوراخهای دگمه به زمین مي افتاد و آنها سوراخها را در سر جايشان مي گذارند . توچه داشته باشيد كه نويسنده از گذاشتن سوراخها در سر جايشان صحبت مي كند و نه دوختن !! پس هر شخصيت ديگري اينجا بود مي توانست همين كار را انجام دهد . دوم آنكه در آخر داستان گوشه اي از دنيا در لاي در گير مي كند و پاره مي شود و اينجا نخ وسوزن مورد استفاده قرار مي گيرند . البته جان بخشي به دنيا در اين داستان بي منطق است . چرا كه در دنيايي كه ما در داستان مشاهده مي كنيم ، همه ي شخصيت ها جان دارند و دنيا مگر چيزي فراتر از مجموعه ي اين شخصيت هاست ؟ اگر همه ي اين شخصيت ها به آن سوي در بروند در واقع دنيا به آن سمت رفته است و اساساً با اين توضيحات پاره شدن دنيا جمله اي بي معني است ! در حقيقت كاربرد نخ و سوزن كه تنها كاربرد درست و به جا از شخصيتها است ، خود کاربردي بي معني است !!

منظور از استفاده كردن از شخصيتها ، استفاده از آنها بعد از همراهي با شخصيت اصلي ( دگمه ) مي باشد . در واقع اينكه دگمه از روي پل رود شود ، كاربرد پل در پيشبرد قصه به حساب نمي آيد ؛ چرا كه شخصيتهاي فرعي در طي همراهيشان ، بايد به كمك شخصيت اصلي بيايند .

حال اين كمك مي تواند شامل نجات دادند جان او و ... و يا حتي شناساندن هر چه بيشتر او به مخاطب باشد  !

نويسنده در گفت و گو ها كم لطفي ميكند :

« تو يه جوري اي . هم پلي ، هم نيستي . چرا ؟ »

به نظر مي رسد نويسنده از زير بار توصيف پلي كه در ذهن دارد فرار مي كند . اين ديالوگ جوابگوي ذهن كنجكاو مخاطب كودك نيست . يه جوري بودن به چه معناست ؟ چگونه مي شود يك پل هم پل باشد و هم پل نباشد ؟ نويسنده به هيچ يك از اين سوالها پاسخ نمي دهد و اين ديالوگ را در ادامه مي آورد :

« آره ، آخه من خودش نيستم ؛ روحشم !‌ »

و با اين ديالوگ سوالها را بيشتر مي كند . اگر روح است پس چطور هنوز همانجا ايستاده است و چگونه آنها مي توانند از روي يك روح رد شوند ؟

در انتهاي داستان پل به كسي كه در آن سوي در ايستاده است مي گويد كه اگر تو پل من نيستي پس چرا داري تند وتند آه مي كشي ؟

نويسنده در هيچ كجاي داستان حرفي از اينكه پل آه مي كشيده است نياورده است ؛ پس سوال پل كاملاً غير منطقي است .

دگمه و دوستانش در راه رسيدن به تهِ تهِ آخرِ دنيا به يك تونل مي رسند و تونل مي خواهد همراه آنها شود .

همه مي دانيم كه تونل سوراخي در دل كوه است پس چگونه است كه در اينجا فقط تونل هوس آمدن با  آنها را مي كند ؟ چرا كوه تصميم نمي گيرد با آنها برود ؟

اين چرا از آنجا پيش مي آيد كه نويسنده تا اين جاي قصه به همه ي محيط اطراف جان بخشيده و همه را به دنبال دگمه به راه انداخته است !

در ابتدا مخاطب گمان مي برد كه شايد نويسنده به عمد قصد جان بخشي به كوهها را ندارد و لي در ادامه شاهديم كه دگمه و دوستانش از كنار كوهي مي گذرند و كوه نيز همراه آنها مي شود . و به اين ترتيب آن چرا كماكان بي پاسخ مي ماند !!!

در اواخر داستان هيچي آن سوي در مي گويد كه من آن سو نمي آيم چرا كه به اينجا عادت كرده ام ، شما دنيا را بياوريد اين سو !

اين ديالوگ نيز دچار ضعف منطقي و يا بهتر است بگويم دچار بي منطقي است ! اگر دنيا به آنجا عادت كرده پس به سكوت و تنهايي اش هم عادت كرده است پس چرا مي گويد دنيا را بياوريد آن ور ؟ و اگر عادت نكرده و هنوز احساس تنهايي مي كند خب پس چرا مي گويد عادت كرده ام ؟ اين چرا نيز مانند همه ي چرا هاي ديگر داستان بي پاسخ باقي مي ماند !!!

راوي داستان سوم شخص است و به زبان محاوره داستان را روايت مي كند . لازم به ذكر است استفاده از زبان محاوره به معناي نزديك شدن به دنياي كودكان نيست . مي شود داستان را با زبان گفتاري نوشت و در عين حال به دنياي كودكان نيز وارد شد . حال به نظر مي رسد نويسنده نزديك شدن به دنياي كودكان را در استفاده از زبان محاوره و استفاده از كلماتي كه صداي شخصيتها را بيان مي كند ، مي داند . كلماتي مثل : آخ ، اوخ ، واخ و يا تتق توتوق و ...

نويسنده در هنگام روايت داستان در دو مورد از صفت برتري استفاده مي كند :

1-       «‌ ماشين ها غيژ ، بوق ، ويژ رد مي شدند . تند . خيلي تند ، تندتر . »

2-       « در رو هم بستند، خيلي يواش ، يواش تر . »

 

كاربرد صفت برتري همان طور كه از اسمش پيداست براي برتر كردن چيزي نسبت به چيزي ديگر مي باشد . وقتي كلمه ي تند تر به كار مي رود طبق دستور قواعد فارسي بايد اول « از » و سپس كلمه اي ديگر بيايد تا عبارت معني پيدا كند . به طور مثال : « تندتر از سرعت نور »

در اين دو مورد نويسنده شايد قصد داشته به زبان كودكان با آنها صحبت كند اما اين دليل ، دليل درستي نيست ! كودكان نياز دارند تا نوع درست بيان جملات را ياد بگيرند . اگر اين نوع بيان در زبان يكي از شخصيتها بود مي شد آنرا جهت همذات پنداري كودك با شخصيت قبول كرد اما در زبان نويسنده خير !!!

پايان داستان پاياني است كه با يك جمله ي نيمه كاره تمام مي شود . پايان باز به اين معنا نيست كه جمله اي ناقص در پايان بگذاريم تا مخاطب خودش جمله را كامل كند . پايان باز به اين معناست كه مخاطب را در شرايطي قرار دهيم كه خود به دركي از داستان برسد !

ما ، در آخر داستان با كلي سوال بي پاسخ روبرو مي شويم كه در اين يادداشت به تعدادي از آنها اشاره شد . به ليست سوالهاي بي پاسخ مي شود سوال زير را نيز اضافه كرد :

 

روح پل ، پلش را پيدا كرد ؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 11:12  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

 

در اين شماره ويونا به نقد و بررسي كاري از آقاي شهروز بيدآبادي مقدم با نام  « شب سپيد » كه در فصلنامه ي بچه هاي كتاب شماره ي تابستان 1386 چاپ شده است مي پردازيم .

داستان از اين قرار است كه :‌‌ « در روزگارهاي خيلي خيلي قديم روز وجود نداشت . فقط شب بود كه زمين را فرا گرفته بود ، شب تاريك و سياه بود و همه از او مي ترسيدند ولي شب اين را نمي خواست . تا اينكه شب تصميم گرفت كه ديگر وحشتناك نباشد ؛ براي همين به سراغ ستاره رفت و پرسيد : چطور مي تواند وحشتناك نباشد ؟ ستاره او را به دنبال لاك پشت پيري فرستاد . لاك پشت پير شب را به دنبال كنده درختي فرستاد كه عمرش از لاك پشت بيشتر بود . كنده ي درخت به شب گفت : تو مي خواهي عوض شوي ؟ اين كار سخت است . شب گفت : سختي اش را قبول مي كنم . كنده گفت : بايد از ته ته قلبت بخواهي تا بتواني تغيير كني . اما باز هم مي گويم اين كار خيلي سخت است . شب چشمانش را بست نصف قلبش مي خواست تغيير كند و نصف ديگر قلبش دوست نداشت تغيير كند . وقتي كه شب تصميم گرفت شب نباشد ، روز متولد شد . نيمه ي ديگر شب بعدها پشيمان شد و به دنبال روز گشت . هنوز پس از سالها شب به دنبال روز مي گردد تا پشيمانيش را بگويد . »

از منظر موضوع ، داستان به پيدايش روز مي پردازد و موضوع داستان چگونگي پديد آمدن روز و شب است . اين داستان به دليل موضوعش در جايگاه داستانهايي قرار دارد كه ما در اينجا آنها را  داستانهاي چرايي مي ناميم . داستان هاي چرايي ، داستانهايي افسانه مانند هستند كه به علت پديد آمدن يك مسئله ي طبيعي مي پردازند و براي يك پديده ي طبيعي به وسيله ي داستان علتي مي سازند كه مثلاً در زمان هاي دور ماجرا اينگونه بوده به سبب اين اتفاق اكنون ماجرا اين گونه شده است . چون اثر حالتي افسانه اي دارد ، قصه ناميده مي شود . در قصه ها نمي توان به دنبال عنصر حقيقت مانندي گشت چون در قصه ها اتفاقات عجيب و غريب و خرق عادت رخ مي دهد . قصه داراي ويِژگي مهم و بارز همه ي افسانه ها ، يعني اصل تودوروف است . و داستان داراي حالت پايداري اوليه : « در زمانهاي خيلي خيلي قديم روز وجود نداشت شب بود كه ... » و حالت ناپايداري : « تا اينكه يك زماني شب تصميم گرفت ديگر شب نباشد ... » و حالت پايداري ثانويه كه با پايداري اوليه فرق مي كند : « وقتي كه شب تصميم گرفت كه شب نباشد ، روز متولد شد ... » است . در رابطه با نام داستان بايد گفت كه تركيب وصفي «‌شب سپيد » هيچ گاه در ذهن مخاطب روز را تداعي نمي كند . شب سپيد حتما ً شبي است كه در آن برف مي بارد . شب تداعي كننده ي تاريكي است پس روز تداعي كننده ي روشنايي . و از اين منظر نام داستان هيچ كمكي به دريافت اثر نمي كند .

در اين داستان ما چهار شخصيت داريم . كه به ترتيب عبارتند از : شب ، ستاره ، لاك پشت و كنده درخت كه با هر كدام در روند داستان برخورد مي كنيم و به اندازه ي لازم با آنها آشنا مي شويم اما در مواردي كاستي ديده مي شود مثلاً در رابطه با ستاره : هيچ شناختي ار آن نداريم كه كدام ستاره است ؟ چه ويژگي و خصوصيتي دارد ؟  چرا اين ستاره ؟ و ... در جايي ديگر لاك پشت مي گويد من از يك نفر مي ترسم و آن تو نيستي و سوال اين است كه آن يك نفر كيست ؟

ديگر آنكه شب اگر واقعاً تصميم گرفته وحشتنناك نباشد پس چرا با فرياد درختان برگ قرمز ناراحت شده و مي خواهد برود ؟ مگر او به دنبال جواب سوال خود نيست ؟

جايي ديگر كنده مي گويد : اين كار خيلي سخت است اما در واقع ما هيچ سخت بودني نمي بينيم . و اين نمونه اي از دخالت نويسنده در اثر است . بدين ترتيب تمامي گفت و گوها ، گفت و گوهايي سردستي و راحت الوصول است .

نكته ي ديگر اين كه شخصيت شب در داستان به هيچ كشفي نمي رسد ؛ در واقع تلاشي كه منجر به درك مطلب يا موضوعي خاص و يا راه حلي شود انجام نمي دهد . تنها از يك فرد به سراغ فرد ديگري مي رود و بدون هيچ سختي و زحمتي فرد را مي يابد و سوال خود را مي پرسد و مي رود . در انتها هم كار سختي انجام نمي دهد ؛ چشمانش را مي بندد و تصميم مي گيرد عوض شود و عوض مي شود .

در رابطه با راوي ، راوي اثر سوم شخص و داناي كل است .

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 22:23  توسط ماهنامه ی ویونا  | 

 

زیر ذره بین به نقد و بررسی داستانهای کودکان و نوجوانان می پردازد ... مطالب این بخش صرفاً عقاید نگارنده ی این بخش بوده و اصراری بر درست بودن صد در صدی آن نیست ...

                       برای این شماره یکی از داستان های « بچه های کتاب » شماره ی تابستان 86  را انتخاب کردیم ...

 

نقدی بر داستان « یگانه »  کاری از « حسین زیاری »

 

داستان پیرامون موضوع تنهایی دختری به نام یگانه می چرخد . تنهایی موضوعی است که نوجوانان در این سن خیلی دست در گریبان آن هستند ... اینکه نوجوانان درباره ی موضوعی بنویسند که شناخت خوبی از آن دارند ، قابل تحسین است .

نام داستان ( یگانه ) هم می تواند نام شخصیت باشد و هم می تواند صفتی برای بیان یکتا بودن و تنها بودن باشد ... با توجه به این موضوع ، نام داستان مخاطب را برای خواندن آن جذب می کند .

خلاصه داستان :  یگانه دختری است که به دلیل سر کار رفتن پدر و مادرش همیشه تنهاست ... مادر همیشه برای بیان صحبتهایش در مورد ناهار و زمان آمدن پدر به در یخچال یادداشت می چسباند ... یادداشتهایی که یگانه گویی آنها را از بر است . مادر همیشه به یگانه می گوید : « دوسِت دارم » اما حتی به در دسترس ترین آرزوی فرزندش که دورهم جمع شدن خانواده است نیز اعتنایی نمی کند !!! یک روز یگانه پس ار داغ کردن غذا شیر گاز را باز می گذارد و سرش گیج می رود و بیهوش می شود ... در پایان مادر به خانه زنگ می زند و پیغام می گذارد که پدر تا یک ساعت دیگر می رسد !!!

داستان دارای روایتی خطی می باشد و ریتم کندی دارد ؛  اما نگارنده را با خودش همراه می سازد و تا به انتهای خود می برد ...

راوی کار بر طبق نیاز داستان راوی سوم شخص است اما نوع بیان راوی در داستان دستخوش تغییری نا منطقی می شود . راوی در سرتاسر داستان با اطمینان اطلاعات را برای مخاطب بیان می کند . به طور مثال : « این ها نوشته های کاغذ کوچکی بودند که از یک سر رسید جدا شده و بر در یخچال نصب شده بود ... » اما در یک مورد این نوع بیان اطلاعات تغییر می کند و از اطمینان به تردید می رسد . به طور مثال : « ... درون یکی ار آنها هنوز تکه هایی از پیتزا دیده می شد که احتمالاً از شام دیشب مانده بود ... » و بعد دوباره همان روال سابق ( بیان اطلاعات با اطمینان ) را پیش می گیرد .

نویسنده به خوبی از پس تعریف شخصیت ها به اندازه ی نیاز داستان بر می آید :

یگانه ؛ دختری همیشه تنها که آرزو دارد هنگام خوردن غذا با خانواده اش باشد ...

پدر یگانه ؛ پدری که وظیفه ی درست کردن شام را به عهده دارد اما هیچ وقت شام درست نمی کند ...

مادر یگانه ؛ مادری که همیشه عبارت « دوسِت دارم » را به زبان می آورد ولی در عمل به در دسترس ترین آرزوی دخترش که همان دور هم جمع شدن خانواده است ، اعتنایی نمی کند ...

راوی با توصیف اتاق پذیرایی خلوت که رنگ صاحبخانه ها را با هم ندیده است و یا نقاشی یگانه که جمع خانواده را دور میز غذاخوری نشان می دهد و توصیفات و گفت و گوهایی دیگر این اطلاعات را که مورد نیاز داستان است در اختیار مخاطب قرار می دهد اما در پاره ای از موارد اطلاعاتی را در اختیار مخاطب می گذارد که هیچ استفاده ای در پرداخت شخصیت و یا پیشبرد قصه ندارد !!  به طور مثال می توان به توصیفات عروسکهای یگانه و یا فضای اتاق خواب پدر و مادر اشاره کرد . بیان این گونه توصیفات مخاطب را ار فضای داستان دور می کند و موجب می گردد که راوی را گزافه گو خطاب دهیم !!!

در پایان داستان صدای مادر را می شنویم که می گوید پدر تا یک ساعت دیگر می آید و در آخر صحبتهایش برای بار چندم عبارت « دوسِت دارم » را به کار می برد . این عبارت در برخورد با فضایی که یگانه با مرگ روبرو شده است تضاد زیبایی را به وجود می آورد و پایانی هر چند تلخ در عین حال دلنشین به حساب می آید ...

 

 

پایان

شهروزبیدآبادی مقدم

 

با تشکر از

جناب آقای منادی طبری

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 14:47  توسط ماهنامه ی ویونا  |