دوستان عزيز سلام ...در زير ذره بين اين شماره به سراغ داستاني از جناب آقاي محمد رضا شمس رفتيم كه در ماهنامه ي عروسك شماره ي مرداد 1386 به چاپ رسيده است . داستاني با عنوان « تهِ تهِ آخرِ دنيا »
خلاصه داستان : يك روز دگمه اي به راه مي افتاد تا به تهِ تهِ آخرِ دنيا ( !!! ) برود و در اين مسير همه همراه او مي شوند : نخ و سوزن ، خانه ، كوچه ، پياده رو و روح يك پل و تونل و جنگل و رودخانه و كوه و دريا تا اينكه به دري مي رسند كه در تهِ تهِ آخرِ دنيا قرار دارد .در آن سوي در هيچي قرار دارد و به درخواست هيچي دنيا را به آن سو مي برند ( !!! ) و خودشان هم مي روند آن سو و آن طرف مي شود همه چي و اين طرف مي شود هيچي !!!
نام اثر به يك نشانه ي مكاني دلالت دارد . نويسنده در نام اثر با آوردن دو صفت به دنبال هم ( تهِ ته ) ، صفتي تاكيدي ساخته و بر ته ترين جاي دنيا اشاره دارد اما با آوردن كلمه ي آخر به دنبال اين صفت تاكيدي كار را خراب كرده است . چرا كه صفت تهِ ته خود تاكيد لازم را مي رساند و استفاده از كلمه ي هم معني آن ( آخر ) بلافاصله بعد از آن امري بيهوده است . اين كار اسم را دچار حشو مي كند كه در واقع درست آن تهِ تهِ دنيا مي باشد .
داستان در ژانر فانتزي قرار دارد اما آيا فانتزي به معناي بي منطقي مطلق است ؟ خير؛ فانتزي جهان و قانون خودش را دارد و مانند ساير ژانرها از قانون علت و معلولي پيروي مي كند . حال سوالي كه در اين داستان پيش مي آيد اين است كه يك دگمه چرا بايد بخواهد به تهِ تهِ آخرِ دنيا برود ؟ و اين سوالي است كه براي هر يك از سخصيتها مطرح است ولي متاسفانه در داستان به هيچ يك از اين سوالها پاسخي داده نمي شود !!!
طرح اثر ( رفتن شخصيت اصلي به دنبال چيزي و همراه شدن او توسط شخصيتهاي فرعي ) نگارنده را ياد داستاني مي اندازد كه در خردسالي شنيده است ... در آن داستان شخصيت اصلي به دنبال بهار مي رود تا پيدايش كند و شخصيتهاي فرعي همراهيش مي كنند . علتي كه اين شخصيت ها با هم همراه مي شدند اين بود كه زندگي آنها با آمدن بهار گره خورده بود ؛ اما در اين اثر در مورد تهِ تهِ آخرِ دنيا چنين اتفاقي نيافتاده است و به نظر مي رسد رفتن به تهِ تهِ آخرِ دنيا خواسته ي نويسنده است كه به گونه اي به شخصيت ها تحميل شده است !!!
سوال ديگر آنكه علت وجودي هر يك از شخصيت ها چيست ؟ مثلاً كوچه چه كمكي در روند رو به جلوي قصه مي كند ؟ اگر كوچه را برداريم و به جاي آن جوي آب قرار دهيم ، خواهيم ديد كه هيچ اختلالي در اثر به وجود نمي آيد و اين امر ناشي از عدم انتخاب درست شخصيت و عدم شخصيت پردازي است !
اما به نظر مي رسد نخ و سوزن در دو جا مورد استفاده قرار مي گيرند :
اول در جايي كه سوراخهای دگمه به زمین مي افتاد و آنها سوراخها را در سر جايشان مي گذارند . توچه داشته باشيد كه نويسنده از گذاشتن سوراخها در سر جايشان صحبت مي كند و نه دوختن !! پس هر شخصيت ديگري اينجا بود مي توانست همين كار را انجام دهد . دوم آنكه در آخر داستان گوشه اي از دنيا در لاي در گير مي كند و پاره مي شود و اينجا نخ وسوزن مورد استفاده قرار مي گيرند . البته جان بخشي به دنيا در اين داستان بي منطق است . چرا كه در دنيايي كه ما در داستان مشاهده مي كنيم ، همه ي شخصيت ها جان دارند و دنيا مگر چيزي فراتر از مجموعه ي اين شخصيت هاست ؟ اگر همه ي اين شخصيت ها به آن سوي در بروند در واقع دنيا به آن سمت رفته است و اساساً با اين توضيحات پاره شدن دنيا جمله اي بي معني است ! در حقيقت كاربرد نخ و سوزن كه تنها كاربرد درست و به جا از شخصيتها است ، خود کاربردي بي معني است !!
منظور از استفاده كردن از شخصيتها ، استفاده از آنها بعد از همراهي با شخصيت اصلي ( دگمه ) مي باشد . در واقع اينكه دگمه از روي پل رود شود ، كاربرد پل در پيشبرد قصه به حساب نمي آيد ؛ چرا كه شخصيتهاي فرعي در طي همراهيشان ، بايد به كمك شخصيت اصلي بيايند .
حال اين كمك مي تواند شامل نجات دادند جان او و ... و يا حتي شناساندن هر چه بيشتر او به مخاطب باشد !
نويسنده در گفت و گو ها كم لطفي ميكند :
« تو يه جوري اي . هم پلي ، هم نيستي . چرا ؟ »
به نظر مي رسد نويسنده از زير بار توصيف پلي كه در ذهن دارد فرار مي كند . اين ديالوگ جوابگوي ذهن كنجكاو مخاطب كودك نيست . يه جوري بودن به چه معناست ؟ چگونه مي شود يك پل هم پل باشد و هم پل نباشد ؟ نويسنده به هيچ يك از اين سوالها پاسخ نمي دهد و اين ديالوگ را در ادامه مي آورد :
« آره ، آخه من خودش نيستم ؛ روحشم ! »
و با اين ديالوگ سوالها را بيشتر مي كند . اگر روح است پس چطور هنوز همانجا ايستاده است و چگونه آنها مي توانند از روي يك روح رد شوند ؟
در انتهاي داستان پل به كسي كه در آن سوي در ايستاده است مي گويد كه اگر تو پل من نيستي پس چرا داري تند وتند آه مي كشي ؟
نويسنده در هيچ كجاي داستان حرفي از اينكه پل آه مي كشيده است نياورده است ؛ پس سوال پل كاملاً غير منطقي است .
دگمه و دوستانش در راه رسيدن به تهِ تهِ آخرِ دنيا به يك تونل مي رسند و تونل مي خواهد همراه آنها شود .
همه مي دانيم كه تونل سوراخي در دل كوه است پس چگونه است كه در اينجا فقط تونل هوس آمدن با آنها را مي كند ؟ چرا كوه تصميم نمي گيرد با آنها برود ؟
اين چرا از آنجا پيش مي آيد كه نويسنده تا اين جاي قصه به همه ي محيط اطراف جان بخشيده و همه را به دنبال دگمه به راه انداخته است !
در ابتدا مخاطب گمان مي برد كه شايد نويسنده به عمد قصد جان بخشي به كوهها را ندارد و لي در ادامه شاهديم كه دگمه و دوستانش از كنار كوهي مي گذرند و كوه نيز همراه آنها مي شود . و به اين ترتيب آن چرا كماكان بي پاسخ مي ماند !!!
در اواخر داستان هيچي آن سوي در مي گويد كه من آن سو نمي آيم چرا كه به اينجا عادت كرده ام ، شما دنيا را بياوريد اين سو !
اين ديالوگ نيز دچار ضعف منطقي و يا بهتر است بگويم دچار بي منطقي است ! اگر دنيا به آنجا عادت كرده پس به سكوت و تنهايي اش هم عادت كرده است پس چرا مي گويد دنيا را بياوريد آن ور ؟ و اگر عادت نكرده و هنوز احساس تنهايي مي كند خب پس چرا مي گويد عادت كرده ام ؟ اين چرا نيز مانند همه ي چرا هاي ديگر داستان بي پاسخ باقي مي ماند !!!
راوي داستان سوم شخص است و به زبان محاوره داستان را روايت مي كند . لازم به ذكر است استفاده از زبان محاوره به معناي نزديك شدن به دنياي كودكان نيست . مي شود داستان را با زبان گفتاري نوشت و در عين حال به دنياي كودكان نيز وارد شد . حال به نظر مي رسد نويسنده نزديك شدن به دنياي كودكان را در استفاده از زبان محاوره و استفاده از كلماتي كه صداي شخصيتها را بيان مي كند ، مي داند . كلماتي مثل : آخ ، اوخ ، واخ و يا تتق توتوق و ...
نويسنده در هنگام روايت داستان در دو مورد از صفت برتري استفاده مي كند :
1- « ماشين ها غيژ ، بوق ، ويژ رد مي شدند . تند . خيلي تند ، تندتر . »
2- « در رو هم بستند، خيلي يواش ، يواش تر . »
كاربرد صفت برتري همان طور كه از اسمش پيداست براي برتر كردن چيزي نسبت به چيزي ديگر مي باشد . وقتي كلمه ي تند تر به كار مي رود طبق دستور قواعد فارسي بايد اول « از » و سپس كلمه اي ديگر بيايد تا عبارت معني پيدا كند . به طور مثال : « تندتر از سرعت نور »
در اين دو مورد نويسنده شايد قصد داشته به زبان كودكان با آنها صحبت كند اما اين دليل ، دليل درستي نيست ! كودكان نياز دارند تا نوع درست بيان جملات را ياد بگيرند . اگر اين نوع بيان در زبان يكي از شخصيتها بود مي شد آنرا جهت همذات پنداري كودك با شخصيت قبول كرد اما در زبان نويسنده خير !!!
پايان داستان پاياني است كه با يك جمله ي نيمه كاره تمام مي شود . پايان باز به اين معنا نيست كه جمله اي ناقص در پايان بگذاريم تا مخاطب خودش جمله را كامل كند . پايان باز به اين معناست كه مخاطب را در شرايطي قرار دهيم كه خود به دركي از داستان برسد !
ما ، در آخر داستان با كلي سوال بي پاسخ روبرو مي شويم كه در اين يادداشت به تعدادي از آنها اشاره شد . به ليست سوالهاي بي پاسخ مي شود سوال زير را نيز اضافه كرد :
روح پل ، پلش را پيدا كرد ؟